معنی مخلب
5 بازدید
[ مِ لَ ] (ع اِ) داس بی دندانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از مقدمة الادب زمخشری) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چنگال جوارح دد باشد یا مرغ یا به معنی چنگال مرغان جوارح است و چنگال غیر جوارح را ظفر گویند. ج، مخالب. (منتهی الارب) (آنندراج). چنگال مرغ شکاری و چنگال شیر. (غیاث). چنگال درنده ها. پنجهٔ شیر. چنگال مرغ. (مقدمة الادب زمخشری). چنگال حیوانات درنده و همهٔ پرندگان. (از اقرب الموارد). چنگال جوارح خواه دد باشد و یا مرغ. (ناظم الاطباء): کمینه مرغی کز باغ او به دشت شود ز چنگ باز به منقار برکشد مخلب.فرخی. باز گیری به تیغ روز شکار گرگ را شاخ و شیر را مخلب.فرخی. بسان مخلب عنقا پدید شد ز افق و یا چو ابروی زال از نشیمن عنقا. منوچهری. چو باز را بکند بازدار مخلب و پر به روز صید بر او کبک راه گیرد و چال. شاه سار (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۲۸). جان ایشان از چنگال هلاک و مخلب احتناک بستدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۱). گر سایهٔ همای درافتد به دشمنانت چون مخلب عقاب اجل باد جان ربای. سوزنی. چون دل عطار باز عشق در مخلب گرفت از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت. عطار. این نشانه از بهر آن گفتم تا مرا در خلاب این مخافت و مخلب این آفت بگذاری و بیش از این توبیخ و سرزنش روا نداری. (مرزبان نامه). - ذوات مخلب؛ ذوات المخلب. چنگال داران : ز انتصاف و ز انصاف او شگفتی نیست ذوات مخلب اگر حبهٔ حمام کشد. ؟ (از سندبادنامه ص ۹). و رجوع به ذوات المخلب شود. || نیشتر رگ زن. نیشتر پزشک ستور. (مقدمة الادب زمخشری).[ مُ لِ ] (ع ص) ماء مخلب؛ آب لای ناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آب گل و لای دار. (از المنجد). || تاک برگ برآورده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).[ مُ خَ لْ لَ ] (ع ص) آن که بسیار نقش و نگار داشته باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آنکه جامهٔ پرنقش ونگار دارد. (از محیط المحیط). || فریفته شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ خَ لْ لِ ] (ع ص) فریبنده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مخلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر