معنی محکومة
6 بازدید
[ مَ مَ ] (ع ص) مؤنث محکوم. رجوع به محکوم به شود. - مقهور. مطیع. گردن نهاده. فرس محکومة؛ اسب لگام کرده شده. (از منتهی الارب). اسب لگام کرده شده و دهنه زده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محکومة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر