معنی محکم
6 بازدید
[ مُ کَ ] (ع ص) استوار. استوارشده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بناء محکم، بنائی استوار و مانع از تعرض غیر. (کشاف اصطلاحات الفنون). رصین. حصین. مستحکم. متین. قرص. قایم. ثابت. پابرجا. رزین : چون برون کرد زو به زور و به هنگ در زمان درکشید محکم تنگ.شهید. مثل سلطان و مردمان چون خیمهٔ محکم نیک ستون است. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۶). بندی آهنین محکم از جهت ملک ساخته بود بر دست و پای او نهادم. (مجمل التواریخ). باد سخت... بناهای محکم و کوشکهای بلند را بگرداند. (کلیله و دمنه). گویم که چهار اساس عمر است چون سبع شداد باد محکم.خاقانی. اگر چه بریده پرم جای شکرست که بند قفس سخت محکم ندارم.خاقانی. و شواهد سرایر ناصحان هر ساعت محکم تر و هر لحظه مستحکم تر است. (سندبادنامه ص ۱۰). به تو بنیاد عدل محکم باد. (سندبادنامه ص ۱۱). منه دل بر سرای عمر سعدی که بنیادش نه بنیادی است محکم.سعدی. تو عهد و وفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم.سعدی. - بنای محکم؛ بنای استوار و قوی ارکان : لاد را بر بنای محکم نه که نگهدار لاد بن لاد است.فرالاوی. - بندی محکم؛ که بافتی قوی بنیاد و استوار سخت دارد: گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آئی بندی است سخت محکم این جمله هم تو دانی. ناصرخسرو. - به محکمی نشاندن؛ در محلی استوار جای دادن. در مکانی حصین و استوار داشتن : اپرویز زنان و ثقل را گسیل کرده بود و به محکمی نشانده و خود با بندویه و بسطام... فرات عبره کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۰). - محکم بستن؛ استوار بستن چیزی را: نشست از برش در زمان شیر مست دو بازوی بهزاد محکم ببست. (ملحقات شاهنامه). کبشها و گوسفندهای بزرگ را دست و پای محکم می بست و سر ایشان می برید. (تاریخ قم ص ۲۳). - محکم داشتن؛ محکم کردن. سخت و استوار کردن. - - استوار و پابرجا نگه داشتن : گر حکم تو سریر تو محکم نداردی زیر تو از سرور تو بر پردی سریر. منوچهری. - محکم شدن؛ استوار شدن. پابرجا گشتن : شده محکم به شمشیر تو بنیاد مسلمانی که شمشیر تو در ملت پناه هر مسلمان شد. معزی. - محکم کردن؛ استوار کردن. پابرجا کردن. ثابت نمودن. شَدّ. قوی بنیاد و استوار ساختن : گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب. منوچهری. بناها در ازل محکم تو کردی عقوبت در رهت باید کشیدن.ناصرخسرو. - - استوار بستن : محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم یا ششم و آنگه بیاید با فدم آنگه بیارد باطیه. منوچهری. چون شب شد او در کوشک را محکم کرد. (تاریخ بخارا ص ۹۲). - محکم گردانیدن؛ محکم کردن. استوار کردن : هر دو را به یکدیگر ثابت و محکم و... گردانید. (سندبادنامه ص ۴). - محکم گردیدن؛ محکم گشتن. درست و استوار شدن : تا کار تو محکم گردد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۸۷). - محکم گرفتن؛ استوار گرفتن. محکم نگاه داشتن. سخت و بقوت گرفتن و داشتن : تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ تا نبوسم خاک زیر پای او طول الزمن. منوچهری. - محکم گشتن؛ سخت شدن. استوار شدن. پابرجا و ثابت شدن. - - پایدار و جایگیر و استوار گشتن : و بیماری محکم گشته بود. (هدایةالمتعلمین در طب ص ۲۱۰). و اگر این سوءالمزاج محکم گشته بود. (هدایةالمتعلمین ص ۴۸۰). - محکم نشاندن، استوار نشاندن. پابرجا و ثابت کردن. - محکم نهادن؛ استوار ساختن. بر پایهٔ ثابت قرار دادن : چون ترتیب ملک و قواعد سیاست محکم نهاده بود. (سیاست نامه ص ۵۳). - نامحکم؛ سست. ناپایدار: نخست اندیشه کن آنگاه گفتار که نامحکم بود بی اصل دیوار.سعدی. - استوار. درست. متکی بر اصول : این سخن ای غافل کی گفتمی گرنه چنین محکم و عالیستی.ناصرخسرو. - ثابت. برقرار. زایل نشدنی : چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است.سعدی. - پابرجا. پایدار. تغییرناکردنی : مگو دیگر که حافظ نکته دان است که ما دیدیم و محکم جاهلی بود.حافظ. - سخت. مقابل سست : چون ژاله به سردی اندرون موصوف چون غوره به خامی اندرون محکم.منجیک. - مجازاً تند و باتشدد. نامتزلزل. با استواری در بیان : بونصر برفت و پیغامی سخت محکم و جزم بداد. (تاریخ بیهقی ص ۲۶). - زفت. سفت. (یادداشت مرحوم دهخدا): ای عشق ز من دور که بر من همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم بالو. شاکر بخاری. - سخت آکنده. توسعاً بسیار. (یادداشت مرحوم دهخدا): کنگی بلندبینی و کنگی بلندپای محکم سطبر ساقی زین گرد ساعدی. عنصری . - چسبیده. - پیچ شده. - بازداشته شده از فساد. منع کرده شده. (ناظم الاطباء). - مقابل متشابه. آیه ای که معنای آن صریح و واضح باشد. آیه ای که بدلیل جلی یا خفی علم بدان حاصل شود. هر آیت از قرآن که ظاهر لفظ او مطابق معنی او بود مثل:{/B قُلْ هُوَ اَللََّهُ أَحَدٌ۱-۴۱۱۲:۱/}. {/Bلاََ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللََّهُ إِلاََّ بِالْحَقِّ . ۳۶-۴۳۶:۱۵۱/}(قرآن ۶/۱۵۱) {/Bلاََ تَقْرَبُوا اَلزِّنی ََ ۲-۴۱۷:۳۲/}(قرآن ۱۷/۳۲). {/Bلاََ تَقْرَبُوا مََالَ اَلْیَتِیمِ ۲-۵۶:۱۵۲/} (قرآن ۶/۱۵۲). و رجوع به محکمات و نیز رجوع به متشابه شود: گفتم که محکم و متشابه چگونه بود گفتا که این تن آمد و آن جان به خلق در. ناصرخسرو. رمز عشق را تفسیر برخواند و محکم و متشابه هجران را تأویل شناخت. (سندبادنامه ص ۱۸۹). - آیت محکم؛ مقابل آیت متشابه : چون چون و چرا خواستم و آیت محکم در عجز بپیچیدند این کور شد آن کر. ناصرخسرو. ایشان گویند ما در محکم تنزیل قرآن مجید خواندیم و دانستیم. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۲۹). - محکم تنزیل؛ آیات محکمهٔ قرآن : نبینی که حق تعالی در محکم تنزیل از نعیم بهشت خبر میدهد. (گلستان). - (اصطلاح درایه) حدیثی است که مراد متکلم آن از ظواهر الفاظش بدون قرینهٔ خارجی مفهوم گردد. اگر چیزی بدون قرینه و دلیل خارجی مفهوم نگردد آن را متشابه گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا). - در اصطلاح محدثان عبارت است از حدیثی که مقبول و معمول به و سالم از معارضه باشد یعنی خبر دیگری که ضد آن حدیث باشد روایت نشده باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). - (اصطلاح علم اصول) در اصطلاح علماء اصول عبارت از لفظی است که احتمال نسخ و تبدیل دربارهٔ آن داده نشود و عدم احتمال نسخ گاه برای معنی و مقصودی است فی ذاته به این که در آن لفظ عقلاً احتمال تبدیل نرود مانند آیات دلالت کننده بر وجود صانع و صفات او جل شأنه و حدوث عالم و این نوع لفظ را محکم عینی نامند و گاه باشد که بر اثر رحلت حضرت پیغمبر (ص) و انقطاع وحی، آن لفظ را از نسخ و تبدیل مصون شمارند و این نوع لفظ را محکماً لغیره خوانند و ضد محکم متشابه باشد و آن لفظی است که چیزی از آن مفهوم نشود و امید آن که پردهٔ ابهام از آن برداشته شود نرود مانند حروف مقطعات در آغاز پاره ای از سوره ها و در محکم و متشابه اقوال بسیاری است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). آن لفظی است که در مراد آن احتمال تبدیل و تخصیص و تأویل و نسخ داده نشود و این لفظ از بناء محکم یعنی متقن و مانع از فروریختن مشتق شده است مانند آیهٔ {/Bأَنَّ اَللََّهَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ ۲۸-۳۲۵:۹۷/} و آیات دال بر ذات و صفات حق تعالی زیرا اینگونه آیات احتمال نسخ در آنها نمی رود. زیرا اگر مراد از لفظ آشکار باشد و احتمال نسخ در آن نباشد آن محکم است و اگر تأویل در آن باشد مفسر است. (از تعریفات). و رجوع به متشابه شود.[ مُ کِ ] (ع ص) استوارکننده. (ناظم الاطباء). استوارگرداننده. (آنندراج).[ مُ حَ کْ کِ ] (ع ص) استوارکننده. - بازدارنده. منع کننده. - کسی که با قدرت و توانائی تقلید میکند. (ناظم الاطباء). - پیر کارآزمودهٔ باحکمت و خود انصاف دهنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ حَ کْ کَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تحکیم. رجوع به تحکیم شود. - مردی که او را اختیار دهند میان قتل و کفر و او قتل مع الاسلام را قبول کند و در حدیث است: ان الجنة للمحکمین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - مختار در امور: و انوشروان را کرامتها فرمود و برکشید... و مادرش را بر همه حجرها (حرمها) محکم و مقدم گردانید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۶). - (اِخ) قومی از اصحاب الاخدود. (منتهی الارب).[ مُ حَ کْ کَ ] (اِخ) (... الیمامة) مردی از اهل یمامه که همراه مسیلمهٔ کذاب بود و خالدبن ولید او را به قتل رسانید. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «محکم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کم» برای سرودن شعر