معنی محو

معنی محو

8 بازدید
[ مَ حْ وْ ] (اِخ) اسم موضعی است از ناحیهٔ سایة و نیز گویند نام وادیی است که در آن چیزی نروید. خنساء گوید: لتجری المنیة بعد الفتی الـ ... سغادر بالمحو اذلالها.(معجم البلدان).
[ مَ حْ وْ ] (اِخ) استرآبادی، حاج ملا محمد باقر استرآبادی از معاصران هدایت صاحب مجمع الفصحاء و ریاض العارفین است. در ابتدا تحصیل علوم عقلی و نقلی کرد و سپس طالب محبت اهل ذوق شد و به مصاحبت آنان رسید و مسافرتها کرد. روزگاری به ریاضت به سر آورد تا به کمالات صوری و معنوی آراسته گشت و مؤمنی محقق و عارفی مدقق گردید. به حاج محمد حسن نائینی که به چند واسطه به شیخ محمد مؤمن استیری سبزواری از اکابر مشایخ نسبت داشت، ارادت داشت و طریق اخلاص می سپرد. محو در آخر عمر مقیم شیراز شد و هم آنجا وفات یافت، اشعاری ساده دارد. از اوست: گه عرش خدا گویی گه سوی سما پویی آنها که تو می جویی بر روی زمین باشد. گر باده خرابت کرد هم باده کند آباد این خانه خرابان را تعمیر چنین باشد. (ریاض العارفین ص ۲۸۰).
[ مَ حْ وْ ] (ع اِ) سیاهی که در ماه دیده می شود. (منتهی الارب). سیاهی ماه. (مهذب الاسماء).
[ مَ حْ وْ ] (ع مص) پاک کردن نبشته و نقش و جز آن را. (از منتهی الارب). مَحَّی. (منتهی الارب). پاک کردن حروف و نقوش را از لوح و جز آن. (غیاث) (آنندراج). دور کردن چنانکه نوشته و نقش از لوح. پاک کردن نوشته از لوح. (کشاف اصطلاحات الفنون). ستردن. (زوزنی) (دهار) (ترجمان القرآن) (مجمل اللغة). زدودن. طمس. (منتهی الارب). پاک کردن. (مجمل اللغة). زائل و معدوم کردن. نفی کردن. از میان بردن. از میان برداشتن؛ ماحی، نبی صلی اللََّه علیه و سلم بدان جهت که محو کرد کفر را به وسیلت ذات آن حضرت. (منتهی الارب). || پاک گردیدن. محا هو؛ پاک گردید (لازم و متعدی است). (منتهی الارب). انمحاء. || (ص) معدوم. ناپدید. نابود: سایه ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه محو خورشید آئی و محرم شوی. عطار. شیر را چون دید محو ظلم خویش سوی قوم خود دوید او پیش پیش.مولوی. || در تداول فارسی زبانان، واله و آشفته و عاشق. شیفته و عاشق و دیوانه. (غیاث): محو جمال او شد؛ شیفته و عاشق جمال او گشت. به نقش کلک تو محوند قدسیان طالب چکیدهٔ گهر است این نه زادهٔ رقم است. طالب آملی (آنندراج). - محو و مات؛ واله و حیران. رجوع به همین ماده در جای خود شود. || (اِمص) نزد صوفیه عبارت است از ازالهٔ وجود بنده و اثبات اشاره است به تحقق آن بعد از محو، و محو و اثبات مضافند با مشیت ازلی و متعلق به ارادت لم یزلی {/B«یَمْحُوا اَللََّهُ مََا یَشََاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتََابِ » ۱-۱۰۱۳:۳۹/}(قرآن ۱۳/۳۹). محو را سه درجه است ادنی و وسطی و قصوی. و در مقابلهٔ هر محوی اثباتی است. (نفایس الفنون). رجوع به این ترکیبات در ذیل همین ماده شود. دفع اوصاف عادت است آنچنانکه در برابر آن بنده از عقل و خرد دور ماند و او را کردار و گفتاری آید که از خرد برنخیزد مانند مستی از شراب. (تعریفات جرجانی). و گفته اند محو ازالت علت است. (تعریفات). مقابل اثبات. (یادداشت مرحوم دهخدا). به اصطلاح صوفیان گم و نابود و زائل و معدوم شدن اوصاف و عادات بشری است. (غیاث). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید، نزد صوفیه عبارت است از محو اوصاف طبیعت چنانکه اثبات بر پا داشتن احکام بندگی است و این صفت سزاوار است که بر سه راه ادامه یابد، محو هر گونه لغزش در آشکار؛ محو غفلت در پنهان و محو علت و هر گونه بیماری از دل (کذا فی شرح عبداللطیف للمثنوی). و در مجمع السلوک فرماید، محو عبارت است از دور کردن اوصاف نفوس و اثبات عبارت است از ثابت کردن اوصاف نفوس و اثبات عبارت است از ثابت کردن اوصاف قلوب، پس کسی که دور کرده است به صفات حمیده پس او صاحب محو و اثبات است. و بعضی گویند محو دور کردن رسوم اعمال است به نظر کردن، نظر فنا سوی نفس خویش و آنچه صادر شود از نفس، و اثبات ثابت کردن رسوم به اثبات اللََّه و آن قائم است به حق نه بنفس خود. و گویند محو دور کردن اوصاف است و اثبات ثابت کردن اسرار، قال اللََّه تعالی {/Bیَمْحُوا اَللََّهُ مََا یَشََاءُ وَ یُثْبِتُ ۱-۶۱۳:۳۹/}، گفته اند یعنی محو می فرماید خدای غفلت را از دلهای عارفان از اینکه پیوسته خدای را به یاد آرند و از یاد غیر حق غفلت ورزند و ثابت می فرماید خدای بر زبان مریدان ذکر خالق را پس محو و اثبات هر کس را به اندازه ای که سزاوار آن باشد فراهم است و محق پایه اش بالاتر و برتر از محو می باشد، چه محو از خود اثر و نشانه باقی گذارد اما از محق اثر و نشانه هم باقی نماند (انتهی کلامه). و از شیخ عبدالرزاق کاشی منقول است که محق فناء وجود عبد است در فعل حق، شعر: اول محو است طمس ثانی آخر محق است اگر بدانی... (کشاف اصطلاحات الفنون). گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم.ناصرخسرو. - محو ادنی؛ یکی از درجات سه گانهٔ محو است و در اصطلاح تصوف محو صفات ذمیمه و احوال سیئة است. (نفایس الفنون). - محوالجمع؛ محو حقیقی. در اصطلاح صوفیه عبارت است از فنای کثرت خلقیه در وحدت الهی. فناء کثرت در وحدت. (تعریفات). - محوالعبودیة؛ محو عین العبد و آن اسقاط اضافهٔ وجود است به اعیان. (تعریفات). - محو قصوی؛ یکی از درجات سه گانهٔ محو است و آن محو ذات است. - محو وسطی؛ یکی از درجات سه گانهٔ محو است. و آن محو مطلق صفات حمیده و ذمیمه است. (نفایس الفنون).

کلمات هم‌قافیه با «محو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید