معنی محلاج
5 بازدید
[ مِ ] (ع ص) خر سبک و شتاب رو. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). محلج. - (اِ) چوب که بدان نان را پهن و مدور سازند. (منتهی الارب). وردنه و چوبی که بدان نان را پهن و گرد کنند. (ناظم الاطباء). - آهن حلاجی. (منتهی الارب). - ابزاری آهنین که بدان پنبه را از پنبه دانه جدا کنند. (ناظم الاطباء). درونه. فلخمه. کمان حلاج. ج، محالج، محالیج: فلخم؛ محلاج ندافان بود. (اسدی).
کلمات همقافیه با «محلاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر