معنی محفور
6 بازدید
[ مَ ] (اِخ) شهری است بر کنار دریای روم، در آنجا بساطها و فرش های گران قیمت بافند. (تاج العروس) (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ بعد و محفورة و محفوری شود.[ مَ ] (ع ص) کاویده شده. کنده شده. (منتهی الارب). کاویده شده و خالی شده. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (اِ) محفوری. فرشی یا بساطی که در شهر محفور بافته شده است : بساط غالی رومی فکنده ام دو سه جای در آن زمان که به سویی فکنده ام محفور. فرخی. آن کل عفریت روی با همه زشتی قالی بافد همی و ایضاً محفور.سوزنی. رجوع به محفوری شود.
کلمات همقافیه با «محفور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر