معنی محصر
6 بازدید
[ مُ صَ ] (ع ص) بازداشته شده از سفر و مانند آن بواسطهٔ بیماری. (از منتهی الارب). بازداشته شده و تنگ گرفته شده بواسطهٔ بول. - محاصره شده. (ناظم الاطباء). آنکه دشمن او را تنگ گرفته باشد. (از منتهی الارب). احاطه شده. (ناظم الاطباء). شهربند شده. بازداشته شده بواسطهٔ دشمن. - متعرض شده. - مزاحم شده. - قبض شده. منقبض. (شکم) - ممنوع شده. (ناظم الاطباء). بازداشته شده از عمل و تصرف. - محصر شدن؛ از عمل و تصرف بازداشته شدن : گوسپندی بکشد همانجای که محصر شود اگر در حِلّ باشد یا در حرم. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۵۲۷).[ مُ صِ ] (ع ص) محاصره کننده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). در حصار گیرنده. شهربندکننده. - ماده شتری که سوراخ پستان وی تنگ شده باشد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - بازدارنده. - متعرض شونده. مزاحمت کننده. (ناظم الاطباء). - (اصطلاح فقه) به حصر درافتاده. رجوع به حصر شود.[ مُ حَ صْ صَ ] (ع ص) محصورگشته. مانده. در بند و گرفتار شده. شهربند. محصور: با او بگو که تا تو به فردوس رفته ای از سوز تو میان جهنم محصرم.خاقانی. ماند کجاوه حاملهٔ خوشخرام را اندرشکم دو بچه بمانده محصرش. خاقانی. - وارسیده. فرا گرفته. احاطه شده. حصرشده : ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است بر مردم در عالم این است محصر. ناصرخسرو. - (اِ) چکمه بند و جای بندبستن از کفش. (ناظم الاطباء) (اما جای دیگر دیده نشد).
کلمات همقافیه با «محصر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صر» برای سرودن شعر