معنی محرر

معنی محرر

8 بازدید
[ مُ حَ رْ رِ ] (ع ص) آزادکنندهٔ بنده. (ناظم الاطباء) (آنندراج). آزادی دهنده. (ناظم الاطباء). - کسی که نامزد میگردد برای خدمت مسجد و عبادت خدای تعالی. - آنکه پاک میکند کلام را از حشو و زوائد. (ناظم الاطباء). آنکه پاک کند کلام را از حشو و زوائد. (آنندراج). - آنکه از نسختی به نسختی برد. (یادداشت مرحوم دهخدا). تحریرکننده. منشی. (غیاث). نویسنده. کتابت کننده. آنکه نامه ها و فرمانها در دارالانشاء و دیوان رسائل بنویسد یا از سواد به بیاض برد یعنی پاکنویس کند: هنر سرشته کند یا گهر به رشته کند محرری که کند مدح شاه را تحریر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۵۳). گفت دبیران را ناچار فرمان نگاه باید داشت... فردا به دیوان باید آمد و به شغل کتابت مشغول شد و شاگردان و محرران بیاورید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۲). - محرران فلک؛ کنایه از سبعهٔ سیاره باشد که قمر است و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل. (برهان). کنایه از کواکب است. (انجمن آرای ناصری). - نویسندهٔ قضات شرع و فقهاء. نویسندهٔ قاضی و مجتهد. نویسنده و کاتب و قباله نویس قاضی و مجتهد. کاتب و نویسندهٔ حاکم شرع. (یادداشت مرحوم دهخدا). - محاسب. (ناظم الاطباء).
[ مُ حَ رْ رَ ] (ع اِ) نوعی از ماران است. قسمی از مار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
[ مُ حَ رْ رَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تحریر. آزاد شده. (غیاث) (آنندراج). عبد محرر، بندهٔ آزادشده. آزادکرده. آزاد. - نوشته شده. (غیاث). نوشته شده و مکتوب و مرقوم و نگاشته شده. (ناظم الاطباء). - نسختی مکتوب از روی نسختی دیگر. (یادداشت مرحوم دهخدا). - مقدس و تقدیس شدهٔ از جانب خدای تعالی. (ناظم الاطباء). - در اصطلاح بنی اسرائیلیان به معنای معتکف در نزد مسلمانان است. (از مهذب الاسماء). آنکه او را فقط برای عبادت خدا بگمارند. قوله تعالی، {/Bرَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مََا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً ۵-۱۲۳:۳۵/}(قرآن ۳/۳۵). ای مخلصاً: زکریا از محرران بود و اندر آن عهد چهارهزار عابد محرران مسجد بودند و محرر آن بود... که هر کسی که خواستی که خدای تعالی را تقربی کند چون زنش بار گرفتی گفتی یارب اگر پسر آید، ترا محرر کردم و مادر همچنین گفتی و این نذری بود بر ایشان واجب و اگر دختر آمدی نذر بر ایشان واجب نیامدی و لیکن چون پنجساله گشتی دختر او را به عابدی سپردی هم اندر مسجد و مادر او را عبادت آموختی و هم با او بزرگ شدی دختر غیر از عبادت ندانستی و هرگز از او گناهی نیامدی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). گفت بار خدایا این فرزند را که در شکم دارم محرر گردانم زیرا که شغل دیگر نفرمایم. (قصص الانبیاء ص ۲۰۳). - اراضی محرره، زمینها که از آن خراج و جبایت بیفکنده باشند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ رْ رِ ] (اِخ) رجوع به احمد محرر شود.

کلمات هم‌قافیه با «محرر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید