معنی محدب
6 بازدید
[ مُ دِ ] (ع ص) گوژپشت گرداننده. (آنندراج). - که شایق و راغب کند. (ناظم الاطباء). - مهربان کننده کسی را. (آنندراج).[ مُ حَ دْ دِ ] (ع ص) آنکه پشت بلند می سازد و گوژپشت می کند. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ دْ دَ ] (ع ص) احدب. خلاف مقعر. (از اقرب الموارد). مقابل مقعر. مقابل گود و فرورفته. کنج. کوژ. دوتا. (یادداشت مرحوم دهخدا). و منه محدب الکبد و مقعرها. (اقرب الموارد). حدبه دار و کوژپشت و برآمده. (ناظم الاطباء): پس بدان رگ بزرگ که از جانب محدب رسته است برآید (کیلوس) و آن رگ را به تازی الطالع من الکبد گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «محدب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر