معنی محتقن
7 بازدید
[ مُ تَ قِ ] (ع ص) نعت فاعلی از احتقان. بازدارنده و نگاهدارنده. (از منتهی الارب). - کسی که گرفتار حبس البول شده باشد. (ناظم الاطباء). بیمار حقنه گیرنده از بند شدن بول. (از منتهی الارب). - جمع شونده. گردآینده (شیر، خون). - در اصطلاح پزشکی، نسجی که در آن خون بسیار جمع شده باشد. نسجی که خون بیشتری در آن مانده باشد و در نتیجه دچار ازدیاد حجم شده باشد. - محتقن شدن؛ محتقن گردیدن. - محتقن گردیدن؛ حبس شدن. در یکجا جمع شدن. محتقن شدن : اگر شاخ بادام بوستانی ببرند و موضع بریدهٔ او را به روغن بیالایند سالها بادامهای شاخ تلخ آید از بهر آنکه روغن منافس آن را ببندد تا حرارت و بخارات اندرآن شاخ محتقن گردد و ثمر آن را تلخ گرداند. (قراضهٔ طبیعیات ص ۴۹). - محتقن گشتن؛ محتقن گردیدن.
کلمات همقافیه با «محتقن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قن» برای سرودن شعر