معنی محترق
6 بازدید
[ مُ تَ رَ ] (ع ص) نعت مفعولی از احتراق. سوخته شده. (ناظم الاطباء) (غیاث). آتش گرفته.[ مُ تَ رِ ] (ع ص) سوزان. (ناظم الاطباء). - سودای محترق؛ اندیشه و خیال سوزان و باطل و بیهوده : من بازگشتم و با خویشتن گفتم همه از سوداهای محترق است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۱). بوسهل بخندید و گفت این سودایی است محترق اشرب و اطرب و دع الدنیا. (تاریخ بیهقی ص ۶۰۴). - محترق ساختن؛ بسوختن. (یادداشت مرحوم دهخدا). سوزاندن. - محترق شدن؛ بسوختن. (یادداشت مرحوم دهخدا). سوختن و افروخته شدن. (ناظم الاطباء). - محترق کردن؛ سوزانیدن و برافروختن و آتش سوزان کردن. (ناظم الاطباء). - در اصطلاح نجوم، گذشتن سیاره ای از محاذات قرص آفتاب که در آن وقت دیده نشود و چنان گمان آید که بسوخته است. (یادداشت مرحوم دهخدا): چو تیر محترقم ز آفتاب پاییزی فتاد کار چو با آفتاب و تیر مرا.سوزنی.
کلمات همقافیه با «محترق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر