معنی محاش
4 بازدید
[ مُ ] (ع ص) سوخته و بریان. (منتهی الارب ذیل م ح ش). خبز محاش؛ نان سوخته. (مهذب الاسماء). شواء محاش؛ بریان سوخته. (از ناظم الاطباء).[ مِ ] (ع اِ) گروه که از قبیله ای فراهم آیند و نزدیک آتش با هم سوگند خورند و پیمان نمایند. (منتهی الارب ذیل م ح ش) (ناظم الاطباء). مَحاش.[ مَ ] (ع اِ) آخریان و کالا و رخت خانه. (منتهی الارب ذیل م ح ش). اثاث البیت. (آنندراج) (منتهی الارب ذیل ح و ش). کالای خانه. (مهذب الاسماء). - گروه مردم آمیخته از هر جنس (یا باین معنی مِحاش است مشتق از محشمة النار که در مادهٔ «م ح ش» ذکر شده است) (از منتهی الارب). - جِ مَحَشَّة، دُبُرها. (از منتهی الارب ذیل ح ش ش). رجوع به محشة شود.
کلمات همقافیه با «محاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر