معنی مجسمه
7 بازدید
[ مُ جَ سْ سَ مَ / مِ ] (از ع، اِ) به معنی بت. (آنندراج). مأخوذ از تازی پیکر و پیکر بیروح. (ناظم الاطباء). بت. صنم. وثن. فغواره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - لعبتی که از سنگ و آهن و دیگر فلزات سازند و مجسمهٔ نیم تنه یعنی لعبت که تا نصف بدن باشد ... و مجسمهٔ چدنی؛ لعبتی که آهن و مس و مانند آن گداخته در قالب ریزند ... (آنندراج). پیکری که از فلز و سنگ گچ و جز آن به شکل انسان و حیوان سازند. (ناظم الاطباء). هیکل. تندیسه. تمثال. دُمیَة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مثل مجسمه بر جای خشک شدن؛ بی جنبش و حرکتی ماندن. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۴۸۶). - قسمی شربت به قوام آمده از آب بهی و سیب و امثال آن. آب و شیرهٔ پاره ای میوه ها چون به و سیب و آلبالو و غیره که جوشانند تا به قوام لرزانک و راحة الحلقوم و زفت تر آید. عقید. معقود، و آن شیرهٔ بهی و سیب و امثال آن است که با شکر به جوشانیدن به قوام آرند: عقیدالسفرجل، مجسمهٔ به . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ جَ سْ سِ مَ / مِ ] (اِخ) عموم فرقی که در توحید به تجسیم قائل بودند و از شیعه نیز جماعتی به این عقیده منسوب شده اند. (خاندان نوبختی ص ۲۶۳). گروهی هستند که گویند حق عزاسمه جسم است و گفته اند مرکب از گوشت و خون باشد. مقاتل بن سلیمان یکی از گویندگان این خرافه است و پاره ای گویند نوری است که می درخشد مانند رشتهٔ سیم سپید و پاره ای دیگر از آنان در مقام مبالغه برآمده و گویند بر صورت آدمی است و هیکل او جوان امردی را ماند که موی بسیار مجعدی دارد ... (از کشاف اصطلاحات الفنون). فرقه ای از متکلمانند که گویند خدای جسم است چنانکه بندگان، و برخی گویند بر شکل امردان خوش ترکیب است. (فرهنگ علوم نقلی و ادبی، تألیف دکتر سیدجعفر سجادی): و همه مشبهه و مجسمه و مجبره و قدریه از نسل ایشانند. (کتاب النقض ص ۴۷۰). و مجبره و اشاعره و ... مجسمه خود را از جملهٔ شافعی خوانند. (کتاب النقض ص ۴۹۲). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ص ۲۸۷ شود.
کلمات همقافیه با «مجسمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر