معنی مجسم

معنی مجسم

6 بازدید
[ مُ جَ سْ سَ ] (ع ص) جسمیت حاصل نموده و تجسم حاصل کرده و متشکل شده و دارای جسد و پیکر شده. (ناظم الاطباء). تن ساخته شده. (آنندراج): علم است مجسم ندید هرگز کس علم به عالم جز او مجسم.ناصرخسرو. ای فرد و محیط بر دو عالم وی نور لطیف این مجسم.ناصرخسرو. ز هی سخای مصور به روز بزم و نشاط ز هی قضای مجسم به روز رزم و وغا. مسعودسعد. سنان تست قدر گر مجسم است قدر حسام تست قضا گر مصور است قضا. مسعودسعد. بینند جسم را و نبینند روح را بینیم مر ترا و تو روح مجسمی.سوزنی. و ز عکس طراز رایت تو آن رفعت و نصرت مجسم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۳۳۹). آتش و باد مجسم دیده ای کز گرد و خوی کوه البرز از سم و قلزم ز ران افشانده اند. خاقانی. دود آن آتش مجسم اوست اینکه چرخ مطبقش دانند.خاقانی. - بزرگ گردانیده شده. (آنندراج). تناور و جسیم و کلان. - آشکارشده. نمایان شده. - جامد و منجمد. (ناظم الاطباء). - (اصطلاح هندسه) چیزی است که او را طول و عرض و عمق باشد و حاصل آن جسم تعلیمی است. (کشاف اصطلاحات الفنون). که دارای طول و عرض و عمق باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کره، شکلی باشد مجسم ... (جهان دانش، یادداشت ایضاً). مخروط، شکلی باشد مجسم. (جهان دانش، یادداشت ایضاً). - (اصطلاح حساب) عددی را گویند که حاصل شود از ضرب عددی در عدد مسطح و احاطه یابد به دو سه عددی که به منزلهٔ اضلاع آن باشد پس چنین عددی اعم از عدد مکعب است زیرا هر مکعبی صادق می آید بر او که آن حاصل ضرب عددی است در عدد مسطح چه هر مسطحی اعم از مربع است چنانکه اگر سه را در دو ضرب کنی سپس حاصل را در چهار، عدد بیست و چهار که حاصل آن است مجسم باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). عددهای مجسم آن عددهاست که بحاصل آیند از عددی چند بار عدد کرده و آنچه گرد آید چند بار عدد سوم کرده. اگر این سه عدد راست باشند آنچه گرد آید از ایشان مکعب نام کنند و یکی از این عددها کعب او باشد و گروهی مکعب را کعب نام کنند و یکی را از آن سه عدد ضلع او. و نمودهٔ او آن است که سه را سه بارکنی نه آید. و چون نه را سه بارکنی بیست و هفت شود، و این مکعب است و کعب او سه است، یا او کعب و ضلع او سه.اگر از این عددها دو راست باشند و سیوم کهتر، آنچه گرد آید او را لبنی خوانند زیرا که خشت را ماند و نمودهٔ او سه را سه بارکنی نه باشد و نه را دو بار کنی هژده باشد و این لبنی است. اگر دو راست باشند و سوم بزرگتر آنچه گرد آید او را تیری خوانند زیرا که مانندهٔ تیربود که بام خانه بکار برند و نمودهٔ او سه را سه بارکنی نه باشد و نه را چهار بارکنی سی و شش باشد و این تیری باشد. اگر سه عدد یکدیگر را راست نباشد آن را لوحی خوانند زیرا که چون تخته بود و نمودهٔ او سه چهار بار دوازده بود و دوازده پنج بار شصت بود و این لوحی است. (التفهیم ص ۳۸).
[ مُ جَ سْ سِ ] (ع ص) کسی که جسمیت می دهد. - آنکه کلان و جسیم می کند. - آنکه منجمد می نماید. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «مجسم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید