معنی مجروح

معنی مجروح

6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) خسته. (آنندراج). خسته. زخم دار. زخم کرده شده. افکارشده. (ناظم الاطباء). جریح. مکلوم. افگار. فگار. جراحت برداشته. زخم دیده. زخمی شده. زخمی (به اصطلاح امروز). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): احمد گفت روی ندارد مجروح به جنگ رفتن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۳). خوارزمشاه ایشان را بسیار نیکوئی گفت و هر چند مجروح بود کس ندانست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۳). بوالحسن کرخی را دیدم در زیر درختی افتاده مجروح می نالید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۴۱). گر ترا باید که مجروح جفا بهتر کنی مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا. ناصرخسرو. چو روی و پشت عدوی تو زرد و مجروح است ز زخم سطوت جود تو چهرهٔ دینار. مسعودسعد. شیر مجروح و نالان باز آمد. (کلیله و دمنه). ای دل خاقانی مجروح، خیز اهل به دست آور و درمان طلب.خاقانی. قوت روح و چراغ من مجروح رشید کز معانیش همه شرح هنر باز دهید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۶۴). شاید که ناورم دل مجروح دربرت زیبد که ننگرم به رخ اصفر آینه.خاقانی. صبر من از بیدلی است از تو که مجروح را چاره ز بی مرهمی است سوختن پرنیان. خاقانی. شمس المعالی به معالجت مجروحان آن لشکر ... و انواع شیم خویش ظاهر گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۷). اشک دیدهٔ انام مسفوح و چشم شخص اسلام مقروح و مجروح. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۴۴). کوفته شد سینهٔ مجروح من هیچ نماند از من و از روح من.نظامی. من امروز از زمرهٔ آن طایفه ام زیرا که دو نوبت بر در این سوراخ به زخم چوب و زخم زبان تو جوارح صورت و معنی را مجروح یافتم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۲۸). بحکم ضرورت خسته و مجروح در پی کاروان افتاد. (گلستان). آن عاشق مجروح ندانی که چه گفته ست هر خون که دلارام بریزد دیتی نیست. سعدی. ای راحت اندرون مجروحم جمعیت خاطرپریشانم.سعدی. ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری. سعدی. - آن که گواهی او نامقبول گردد. (آنندراج). شاهد و گواه دروغ. (ناظم الاطباء). مقابل عدل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و عدل و مجروح [ از محدثین ] کیست. (تاریخ بیهق، یادداشت ایضاً). - سرزنش شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - رد کرده شده. (ناظم الاطباء). مردود. (از فرهنگ جانسون). - ملزم شده. (ناظم الاطباء).
[ مَ ] (اِخ) شیخ غلام سعدبن شیخ فضل اللََّه از شعرای هندوستان و از مردم جاجموی کانپور بود. وی شاگرد ملتمس جهان آبادی بوده است. به زبان فارسی و اردو دیوان دارد. از اوست: به حسرت سوخت رنگ لعل تو یاقوت کانی را پشیمان ساخت ابروی تو تیغ اصفهانی را. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و فرهنگ سخنوران شود.
[ مَ ] (اِخ) عصمةاللََّه خان بن مولوی عبدالقادرخان از شعرای هندوستان و از مردم بنارس بود. از اوست: ستارگان فلک راست اضطراب عظیم گمان برم که در گوش یار می جنبد. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و فرهنگ سخنوران شود.

کلمات هم‌قافیه با «مجروح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید