معنی مجره

معنی مجره

6 بازدید
[ مَ جَ رْ رَ ] (ع اِ) راه کهکشان. (دهار). آسمان دره و راه کهکشان. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). کهکشان و آن خط سفیدی است که به شب در آسمان دیده می شود. (غیاث). ام السماء. شرج السماء. کاهکشان. راه مکه. راه حاجیان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مجره را پارسیان راه کاهکشان خوانند و هندوان راه بهشت، و او جمله شدن بسیار ستارگان است از جنس ستارگان ابری، و این جمله به تقریب بر دایره ای بزرگ است که بر دو برج جوزا و قوس همی گذرد، هر چند که جایی تنک [ تُ نُ ] شود و جایی ستبر، و جایی باریک و جایی پهن. و گه گاه دو تو شود و افزون، و ارسطوطالس مجره را چیزی دارد که به هوا از بخار دخانی شده، برابر ستارگان بسیار گرد آمده آنجا، همچنانکه خرمن و گیسو و دنبال اندر هوا برابر ایشان پدید آید. (التفهیم ص ۱۱۵): فلک به گردن خورشید برشود تسبیح مجره رشتهٔ تسبیح و مهره هفت اورنگ. منشوری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تا مجره ز بلندی نکند قصد نشیب تا ثریا به زیارت نشود سوی ثری. فرخی. مجره چون ضیا که اندر اوفتد ز روزن و نجوم او هبای او. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۱ ص ۷۴). فلک چون بیابان و مه چون مسافر منازل منازل مجره طریقا. منوچهری (ایضاً ص ۵). یکی پله است این منبر مجره زده گردش نقط از آب روین. منوچهری (ایضاً ص ۵۷). مجره بسان لبالب خلیجی روان گشته از شیر در بحر اخضر. ناصرخسرو. مجره مهرهٔ پشت و ثوابت خردهٔ اعضا به پهلوی چپت بنگر شب مهتاب در دوران. ناصرخسرو. مانند آفتاب همی رفت و بر زمین همچون مجره پیدا از پنجه اش اثر. مسعودسعد. طوق است نعل اسبت در گردن مجره تاج است خاک پایت بر تارک ثریا. امیرمعزی. جویبار مجره را سرطان زیر پی در کشیده بود و خرام. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۱ ص ۳۱۶). اسب فلک جواد عنان تو شد چنانک ماه و مجره اسب ترا نعل و مقود است. انوری (دیوان ایضاً ص ۵۶). تیغ فلک ز تیغ تو اندر نیام باد تا بر فلک مجره چو تیغ مهند است. انوری (دیوان ایضاً ص ۵۶). آسمان و مجره و خورشید تخت و تیغ تو و نگین تو باد. انوری (دیوان ایضاً ص ۱۱۶). بر جویبار عمر تو نشو نهال عز تا باغ چرخ را ز مجره است جویبار. انوری (دیوان ایضاً ص ۱۸۱). در بره مریخ گرز گاو افریدن به دست و ز مجره شب درفش کاویان انگیخته. خاقانی. کواکب بر بساط مجره کاه بگستردند و صبح جامه چاک کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۴). مجره که کشان پیش یراقش درخت خوشه جوجو ز اشتیاقش.نظامی. از فلک و راه مجره اش مرنج کاه کشی رابه یکی جو مسنج.نظامی. مجره بر فلک چون کاه بر راه فلک در زیر او چون آب در کاه.نظامی. از رشک خوان من فلک ار طعمه ای نکرد پس صورت مجره چرا شد مصورم. عطار (دیوان چ تقی تقضلی ص ۸۰۲). چرخ بر خوانده قیامت نامه را تا مجره بر دریده جامه را.مولوی. و رجوع به کهکشان شود. - مجره رنگ؛ مانند مجره. همچون مجره : سیاف، مجره رنگ شمشیر انداخته بر قِلادهٔ شیر. نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص ۱۷۷).
[ مُ جَ رْ رِهْ ] (ع ص) آشکارکننده کاری را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آشکارکننده و ظاهرکننده. (ناظم الاطباء).
[ مَ جَ رِ ] (اِخ) دهی از دهستان خان اندبیل است که در بخش مرکزی شهرستان هروآباد واقع است و ۵۴۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «مجره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید