معنی مجرح
6 بازدید
[ مُ جَ رْ رِ ] (ع ص) خسته کننده. (آنندراج) (از منتهی الارب). کسی که به شدت و سختی مجروح می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ جَ رْ رَ ] (ع ص) شهادت رد کرده شده. (فرهنگ نظام). - بسیار زخمی کرده شده. (فرهنگ نظام). - (اِ) قسمی از نقش بریدگی بر کنار پارچه. (فرهنگ نظام): التفات ار به مجرح نکند دارایی پادشاهی است چو دارا ز گدا دارد عار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۴). نبود شرب مجرح که بود زیرافکن زمانه طرح نهالی نه این زمان انداخت. نظام قاری (دیوان البسه ص ۴۲). مجرح بدش اختجی با دوال که همراه گردد به وقت رحال. نظام قاری (دیوان البسه ص ۸۵). نیست جز دال مجرح به ضمیرم نقشی چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم. نظام قاری (دیوان البسه ص ۹۳). بر نهالیّ مجرح دوش غلطان بوده ام تا سحر با جامه خواب افتان و خیزان بوده ام. نظامی قاری (دیوان البسه ص ۹۷). در خوابگاهی او را زیربالا افکن مجرح دال سرخ بیرون کشیدند. (نظام قاری، دیوان البسه ص ۱۴۱).
کلمات همقافیه با «مجرح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رح» برای سرودن شعر