معنی مثله کردن
6 بازدید
[ مُ لَ / لِ کَ دَ ] (مص مرکب) بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن. بریدن عضوی از اعضای تن کسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و اگر خداوند به خراسان نرود و ترکمانان یک ناحیت بگیرند یک ناحیت نه اگر یک دیه بگیرند و آن کنند که عادت ایشان است از مثله کردن و کشتن و سوختن ... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۳۱). مادرش گفت چون گوسفند را بکشند از مثله کردن ... دردش نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۷). گفت پس صبر می کن بر مرگ و کشتن و مثله کردن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۷). و کثیر بفرمود تا او را بکشتند و مثله کردند. (تاریخ سیستان). روا نبود کافران مثله کردن. (ترجمهٔ النهایهٔ طوسی چ سبزواری ج ۱ ص ۱۹۹).
کلمات همقافیه با «مثله کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر