معنی مثقب
6 بازدید
[ مِ قَ ] (ع اِ) برمه. (دهار) (زمخشری). برما. (منتهی الارب). آنچه بدان در چیزی سوراخ کنند به هندی بر ما گویند، این صیغهٔ اسم آلت است از ثقب به معنی سوراخ کردن. ج، مثاقب. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). برما. برماه. برماهه. برمای. گردبر. گرده بر. بیرم. مته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به تیشهٔ پدر و مثقب و کمانه و مقل به خرط مهرهٔ گردون و پردهٔ دولاب. خاقانی. نهالش دیده را مسمار و مثقب نباتش پای را پیکان و خنجر.مجد همگر. و رجوع به مته شود. - (ص) مرد رسا و ثاقب رای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): رجل مثقب؛ مرد نافذرأی. - دانای زیرک. (از ذیل اقرب الموارد).[ مَ قَ / مِ قَ ] (ع اِ) راه بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ قِ ] (ع ص) برافروزندهٔ آتش. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آن که روشن کند و افروزنده. (ناظم الاطباء). و رجوع به اثقاب شود.[ مُ ثَ قْ قِ ] (ع ص) سوراخ کننده در چیزی. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که بسیار سوراخ می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تثقیب شود. - آنکه آتش بر می افروزد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).[ مِ قَ ] (اِخ) راهی است میان شام و کوفه. (از منتهی الارب). طریقی است بین یمامه و کوفه. (از معجم البلدان).[ مُ ثَ قْ قَ ] (ع ص) سوراخ دار. (ناظم الاطباء). سوراخ شده. سوراخ سوراخ. سوراخ دار. سفته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مروارید مثقب؛ مروارید سفته. (ناظم الاطباء).[ مِ قَ ] (اِخ) راه عراق از کوفه تا مکه. (از منتهی الارب). راهی است بین مکه و کوفه. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «مثقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر