معنی متنعم
6 بازدید
[ مُ تَ نَ عْ عِ ] (ع ص) به ناز و نعمت گذران کننده. (غیاث) (آنندراج). فراخ و آسان زندگانی کننده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). به ناز و نعمت گذران کننده و برخوردار از لذت و آسایش زندگانی. (ناظم الاطباء). به ناز و نعمت پرورش یافته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ... تحسر همی خوردم، که جوان بود و منعم و متنعم و کام انجامی تمام داشت. (چهارمقاله عروضی ص ۱۰۹). متنعم بود و سایه پرورده. (گلستان). - توانگر و دولتمند. (ناظم الاطباء). مالدار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - نیک بخت. - نرم و نازک. - آن که حتی المقدور سعی و کوشش میکند و بکار می برد قوت و قدرت خود را. (ناظم الاطباء). - برهنه پای رونده. (آنندراج) (از منتهی الارب). ستیهنده به راندن ستور. (آنندراج). به تندی و تیزی رانندهٔ ستور. - سازوار و موافق. - پرسنده و پرسش کننده از هر کسی. - برهنه پای رونده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به تنعم شود.
کلمات همقافیه با «متنعم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عم» برای سرودن شعر