معنی متمشی
9 بازدید
[ مُ تَ مَ شْ شی ] (ع ص) دونده و راننده. (ناظم الاطباء). جاری و روان شونده. (غیاث) (آنندراج). رجوع به تمشی شود. - فارسیان بمعنی سرانجام یافتن کار و سرانجام پذیر استعمال نمایند. (آنندراج). - متمشی شدن کار و جز آن؛ جریان یافتن آن. به سامان رسیدن و برقرار گشتن آن : تابه مدد رأی و کمال دهای ایشان کار پسر متمشی شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران، ص ۳۱۶). در مدتی نزدیک کار او به ثریا رسید و ریاستی متمشی شد که در بلاد خراسان بدان رونق و آئین کس نکرده بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳۸). و چون دانست که کاری متمشی نخواهد شد و اهل شهر غالب بودند از آنجا عزیمت سبزوار کرد. (جهانگشای جوینی). همت مصروف داشتم بر آن که مجموع این اخبار در یک کتاب بیابم یا از یک کس بشنوم مقدور و متمشی نشد. (تاریخ قم ص ۱۲). - متمشی گردیدن؛ سرانجام یافتن. سرانجام پذیرفتن : از پی او مرو ای کبک که اینطور خرام نیست کاری که ز هر کس متمشی گردد. سید اشرف (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «متمشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر