معنی متقشع
6 بازدید
[ مُ تَ قَ شْ شِ ] (ع ص) ابر گشاده و وا گردیده از هوا. (از منتهی الارب). ابر واشده و پراکنده گردیده. (ناظم الاطباء): آن مهره ها را بر اطراف حصار قلعه ها و دژها درآویزند به قدرت لایزالی هم در ساعت ابر از صحرای آن دیه متقشع و متفرق گردد. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). - قوم پراکنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پراکنده و ژولیده. (ناظم الاطباء). - دل گشاده شده از غم. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «متقشع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شع» برای سرودن شعر