معنی متفرق
6 بازدید
[ مُ تَ فَ رْ رَ ] (ع اِ) جای پراکندگی و پراکنده شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جای پراکندگی. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ فَ رْ رِ ] (ع ص) پراکنده شده و جدا و پریشان شده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). پراکنده و پریشان و متشتت و کراشیده و متبدد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جدا و علیحده و منفصل و مختلف و ناموافق و پراکنده. (ناظم الاطباء): {/Bیََا صََاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبََابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللََّهُ اَلْوََاحِدُ اَلْقَهََّارُ. ۱-۱۱۱۲:۳۹/}(قرآن ۱۲/۳۹). لشکری که با او بودند از مکیدت نصر خبری نداشتند و غافل و متفرق بر عقب او می آمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۸). دیگر متفرقان به کارند کایشان بد و نیکها شمارند.نظامی. - متفرق آمدن؛ پراکنده نازل شدن. پراکنده وارد شدن. نامرتب آمدن : نخست آیت که جبرئیل آورد سورت «اقرأ باسم ربک الذی خلق» بود و همهٔ قرآن متفرق آمد مگر سورة الانعام، و باز پس تر آیت که به نزدیکی او بیامد این آیت بود... (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۳۹). - متفرق شدن؛ پراکنده شدن : چون چنان بدیدیم همه بگریختیم و متفرق شدیم. (سیاست نامه چ اقبال ص ۶۶). آنجایگاه چند روز توقف کرد تا سپاهی که از وی متفرق شده بودند به وی رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۳۰). و باقی [ لشکر خوارزم ] روی به هزیمت آوردند و در میان بیشه های ساحل جیحون متفرق شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۰۵). معظم سپاه را در قید اسارت کشید و بقایای قوم متفرق و آواره شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۴۰). به حوادث متفرق نشوند اهل بهشت طفل باشد که به بانگ جرسی برخیزد.سعدی. - متفرق گردیدن؛ متفرق شدن. و رجوع به متفرق و متفرق گشتن شود.
کلمات همقافیه با «متفرق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر