معنی متصف
7 بازدید
[ مُ تْ تَ صِ ] (ع ص) ستوده و وصف شده و بیان شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رسم شدهٔ با صفت و موصوف. (ناظم الاطباء). وصف شونده و توصیف شده و دارندهٔ صفتی : نقش ما یکسان به ضدها متصف خاک هم یکسان روان شان مختلف.مولوی. هر که بدین جمله متصف است بحقیقت درویش است اگر چه در قبا است. (گلستان). - متصف شدن؛ صفتی پذیرفتن. به صفتی شناخته شدن. - متصف گردیدن؛ متصف شدن : به وفور قابلیت و رشد و کاردانی متصف گردید. (عالم آرا چ امیرکبیر ص ۱۶۳). - متصف گشتن؛ متصف شدن. رجوع به ترکیب قبل شود. - سزاوار و لایق. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - بیان کننده و توصیف نماینده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - همدیگر را ستایش کننده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ تْ تَ صَ ] (ع ص) صفت کرده شده. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «متصف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صف» برای سرودن شعر