معنی متخیل
6 بازدید
[ مُ تَ خَ یْ یِ ] (ع ص) به فراست دریابنده خیر یا شر را. (آنندراج). کسی که تصور می کند و توهم می نماید خوبی و بدی را. (ناظم الاطباء). خیال کننده. || آسمان که مستعد باریدن باشد. (آنندراج). آسمان ابردار. || ابر آمادهٔ باریدن. (ناظم الاطباء). || تکبر کننده. (آنندراج). کسی که به گمان و پندار و دروغ تصور بلندی و رفعت را دربارهٔ خود نماید. (ناظم الاطباء). || خیالی و وهمی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به تخیل شود.[ مُ تَ خَ یْ یَ ] (ع ص) زمین پوشیده شده از گیاه و سبزی بسیار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به متخایل و متخایله شود. || خیال شده. (فرهنگ فارسی معین): و آن صورت متخیل اندر وی نشاند. (دانشنامه، از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به تخیل و مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «متخیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر