معنی متحیر
5 بازدید
[ مُ تَ حَ یْ یِ ] (ع ص) سرگشته. (منتهی الارب) (آنندراج). سرگشته و آشفته و حیران و آواره و راندهٔ از جای. آشفته و سرگردان و سرگشته و حیران و متعجب. (ناظم الاطباء): من هرگز بونصر استادم را دل مشغول تر و متحیرتر ندیدم از آن روزگار که اکنون دیدم. (تاریخ بیهقی). [ غازی ] بر سر دو راه آمد یکی سوی خراسان و یکی سوی ماوراءالنهر، چون متحیری بماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۲). من باز گشتم سخت غمناک و متحیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۵). ور به جیحون بر از تو بر گردد متحیر بماندت بر گنگ.ناصرخسرو. من و جهان متحیر ز یکدگر هر دو پدید و پنهان گشته مرا و او را راز. مسعودسعد. متحیر را خود عزم نباشد. (اوصاف الاشراف). به قیاس در نیایی و به وصف در نگنجی متحیرم در اوصاف جمال و حسن و زیبت. سعدی. شهری متحدثان حسنت الامتحیران خاموش.سعدی. و رجوع به تحیر شود. - متحیر شدن؛ آشفته و سرگردان شدن و سراسیمه گشتن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). سرگشته شدن. حیران ماندن : سر حسنک را دیدیم همگی متحیر شدیم و من از حال بشدم. (تاریخ بیهقی). چون نامه بخواند و سخت مختصر بود به غایت متحیر شد و غمناک گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۲). بیامدم و آنچه شنیده بودم بگفتم و همگان ناامید و متحیر شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۷۸). ای متحیر شده در کار خویش راست بنه بر خط پرگار خویش. ناصرخسرو. بدین سبب متحیر شدند بی خردان برفت خلق چو پروانه سوی هر نفری. ناصرخسرو. اندر این کار متحیر شدند. (تاریخ بخارا). - متحیرکردار؛ سراسیمه و آشفته : پس متفکروار و متحیرکردار پیش تخت شاه رفت. (سندبادنامه ص ۱۱۲). - متحیر گشتن (گردیدن)؛ سراسیمه گشتن. (یادداشت، به خط مرحوم دهخدا) متحیر شدن، حیران ماندن. سرگشته شدن : رسول را آوردند و بگذرانیدند بر این تکلفهای عظیم و چیزی دید که در عمر خویش ندیده بود و متحیر گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۰). یوسف متحیر گشت و بر پای خاست و زمین بوسه داد و گفت توبه کردم و نیز چنین خطا نرود. (تاریخ بیهقی ادیب ص ۲۵۴). امیر سخت نومید و متحیر گشت. (تاریخ بیهقی ادیب ص ۵۹۰). یوشع متحیر گشت. (مجمل التواریخ). متحیر گشت و گفت تمامی آنچه در دنیا برای آبادانی عالم بکار آید ... در این آیت بیامده است. (کلیله و دمنه). حجام متحیر گشت. (کلیله و دمنه). و رجوع به ترکیب قبل شود. - متحیر فروماندن؛ متحیر شدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): پیغام خواجه باز گفتم چون شنید متحیر فروماند چنانکه نتوانست گفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۲). - متحیر ماندن؛ سرگشته و حیران شدن : خصمان آمده اند و متحیر مانده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۸۷). لشکر و غلامان او متحیر بماندند. (سیاست نامه). تا آخر روز بازرگان به ضرورت از عهدهٔ مقرر بیرون آمد و متحیر بماند. (کلیله و دمنه). بیچاره متحیر بماند و روزی دو بلا و محنت کشید. (گلستان). || آب جاری شده. || آب برگشته از گرداب. || جای پر شده از آب. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || تاریک چشم. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون) (از فرهنگ اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «متحیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر