معنی مبلوع
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) چیز فروبرده و فروخورده. (آنندراج). فروبرده شده و بلع شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). بلع شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || عنبر مبلوع؛ قسمی عنبر پست. عنبر ردی. نوعی ردی از عنبر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مبلوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر