معنی مبصر
5 بازدید
[ مَ صَ ] (ع اِ) حجت. (منتهی الارب) (آنندراج). حجت. دلیل واضح. (از اقرب الموارد). حجت و حجت واضح و آشکار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ صِ ] (ع ص) بیننده و بابصیرت و هوشیار. (ناظم الاطباء). || متوسط از جامه و از گویایی و رفتار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط). || (در تداول این عصر) خلیفهٔ مواظب اطاق درس و آداب شاگردان. (یادداشت دهخدا). مراقب. شاگردی که از جانب معلم یا مدیر یا ناظم مدرسه برای مراقبت همکلاسان خود تعیین می گردد که او را ارشد کلاس نیز گویند. || آویزندهٔ پرده و سایبان بر دروازه. (منتهی الارب) (از محیطالمحیط). || شیری که شکار را از دور دریافته قصد آن نماید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قوله تعالی : {/Bوَ اَلنَّهََارَ مُبْصِراً۸-۱۰۱۰:۶۷/} یعنی دیده میشود در آن هر چیز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مُ بَ صْ صِ ] (ع ص) بیننده. (آنندراج). آنکه ظاهر و نمایان میکند و نیز نظرکننده و شناساننده. (ناظم الاطباء). بابصیرت. که بصیرت دارد: من قول جهان را به ره چشم شنودم نشگفت که بسیار بود قول مبصر. ناصرخسرو. مجنون که مبصر جهان بود شهوت کش و خویشتن رهان بود.نظامی. بس مبصر که مار مهره خرید مهره پنداشت مار در سله دید.نظامی. بر هر مدبری و مبصری فایق و راجح آمده. (تاریخ قم ص ۴). || جادوگر. غیب گو. اخترشناس. (فرهنگ فارسی معین): تا مبصر ز اول اندرمعرفت روشن شود تا منجم را دو چشم اندرفلک ناظر شود. منوچهری (از فرهنگ فارسی معین). || بینا کننده. || فهماننده. (فرهنگ فارسی معین).[ مُ بَ صْ صَ ] (ع ص) روشن و هویدا و آشکار و ظاهر ساخته شده. (ناظم الاطباء).[ مُ صَ ] (ع ص) دیده شده. (ناظم الاطباء): خدای مبدع هرچ آن ترا به وهم و به حس محاط و مدرک و معلوم و مبصر است و مشار. ناصرخسرو. بی نهایت بود بحر، این اختلاف از بصر آمد نه از مبصر رسید. عطار (از فرهنگ فارسی معین). || تابان و درخشان و روشن. ج، مبصرات. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مبصر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صر» برای سرودن شعر