معنی مبرد

معنی مبرد

6 بازدید
[ مِ رَ ] (ع اِ) سوهان. (بحرالجواهر) (از تاج العروس) (دهار) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (غیاث) (اقرب الموارد). مسحل. منحت.
[ مَ رَ ] (ع ص) سبب خنکی بدن و جز آن. مبرده مثله. (منتهی الارب) (آنندراج). هر چیز که سبب خنکی بدن و جز آن گردد. (ناظم الاطباء). و رجوع به مبردة شود.
[ مُ بَ رْ رِ ] (ع ص) سردکننده. (آنندراج) (غیاث). سرد کننده، مقابل مُسَخِّن (در طب). ج، مبردات. دارو که تن را خنکی بخشد. دوا که سرد کند. که حرارت ببرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سردکننده و خنک کننده. هر چیز که سرد کند و خنک کند و تبرید نماید و حرارت بدن را فرونشاند. (ناظم الاطباء).
[ مُ رِ ] (ع ص) چیز سرد آورنده و چیزی را سرد کننده. || آشامندهٔ مایع سرد و هر چیز خنک شده. || برید فرستنده. || جئتک مبرداً؛ آمدم ترا در وقتی که فرو نشسته بود گرما. (ناظم الاطباء).
[ مُ رَ / مُ بَ رْ رَ ] (ع ص) برید فرستنده. (ناظم الاطباء).
[ مُ بَ رْ رَ ] (ع ص) سرد و خنک شده. (ناظم الاطباء). || بارز. ترک سیفه مبردا، بارزاً. (ذیل اقرب الموارد).
[ مُ بَ رْ رَ ] (اِخ) محمدبن یزیدبن عبدالاکبرالازدی بصری مشهور به مبرد. مکنی به ابوالعباس. وی نحو را از حرمی و مازنی و غیر آن دو فرا گرفت، و برخی او را بصری و یمنی گفته اند. مولد او بسال ۲۰۷ یا ۲۱۰ بود و در ۷۷سالگی بسال ۲۸۵ در بغداد درگذشت و در گورستان دارالکوفه مدفون است. ادب را بر مازنی و ابوحاتم سجستانی آموخت. و نفطویه و جز او نزد وی تعلیم گرفتند. وی با ابوالعباس احمدبن یحیی ملقب به ثعلب معاصر بود و تاریخ ادباء به آن دو ختم شد. مبرد دوست می داشت که با ثعلب فراهم آید و ثعلب اجتماع با او را ناخوش می داشت. جعفربن محمدبن حمدان فقیه موصلی که دوست مبرد و ثعلب بود، گفت: از ابوعبداللََّه دینوری پرسیدم چرا ثعلب نمی خواهد با مبرد هم مجلس شود. گفت چون مبرد خوش سخن، نیکوبیان، گشاده زبان است، و مذهب ثعلب مذهب معلمان است. چون در مجلسی فراهم آیند به ظاهر حکم به نفع مبرد کنند تا آنگاه که باطن معلوم شود. وی به بغداد سکونت جست و در نحو و لغت امام شناخته گشت. او را در ادب تألیف های نافع است که مشهورترین آنان کتاب «الکامل» در لغت میباشد که از ارکان ادب و کلام بشمار میرود. (از معجم المطبوعات ج ۲ ص ۱۶۱۲). مبرد لقب محمدبن یزیدالنحوی بصری است بدان جهت در براده نشسته درس می گفت. (منتهی الارب). و نیز او راست: المقتضب، اعراب القرآن، طبقات النحاةالمبصریین و نسب عدنان و قحطان. (از وفیات الاعیان) (اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۰۲). ابن الندیم، کتاب مااتفقت الفاظه [ اختلفت ] و معانی القرآن را از او دانسته است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کاتب نیکست و هست نحوی استاد صاحب عباد هست و هست مبرد. منوچهری. و رجوع به تاریخ بیهق و البیان والتبیین جاحظ و عیون الانباء و تاریخ الخلفاء و تتمهٔ صوان الحکمة و الموشح و عقدالفرید و فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار و روضات الجنات شود.

کلمات هم‌قافیه با «مبرد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید