معنی مبرا
5 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) چاقو و قلمتراش و استره و تیغ دلاکی و تبر و هر ابزار برنده و تیز. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس). و رجوع به مِبراة شود.[ مُ بَ رْ را ] (ع ص) بیزارشده و دورشده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء): هر شاه که او ملک تو و ملک تو بیند از ملک مبرا شود از ملک معرا. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۷۱). || پاک کرده شده و معاف و آزاد. (ناظم الاطباء). پاک. منزه. بری : پیشت آرم نظم قرآن را شفیع کز همه عیبش مبرا دیده ام.خاقانی. مبرا حکمش از زودی و دیری منزه دانش از بالا و زیری.خاقانی. هم او از این حوالت مبرا است و هم من از تهمت معرا. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳۳). بار خدایا مهیمنی و مقدر وز همه عیبی مقدسی و مبرا.سعدی. ای معرا اصل عالی گوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو. حافظ. آن که از جفت مبراست خداست.جامی.[ مَ ] (ع اِ) محل قط قلم. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مبرا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «را» برای سرودن شعر