معنی مبدد
6 بازدید
[ مُ بَ دْ دَ ] (ع ص) پریشان و چیزی پراکنده و مبددات متفرقات و غایات هر چیز قسمت شده. (آنندراج). شمل مبدده؛ گروه متفرق و پراکنده و پریشان. (ناظم الاطباء). پریشان. پراکنده. متفرق (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بر مثال جسدی مهمل و مبدد و مطروح و مرذول بود. (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص ۳۱۴). تدارک اموری که نظام آن مبدد شده است و ارکان آن منهدم گشته. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «مبدد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دد» برای سرودن شعر