معنی مبدأ

معنی مبدأ

7 بازدید
[ مَ دَءْ ] (ع اِ) صیغهٔ اسم ظرف از ثلاثی مجرد بمعنی محل آغاز کردن و جای آشکار شدن . (غیاث) (آنندراج). و بر آنچه مبدأ حرکت است نیز مبدأ گفته اند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). جای شروع. مقابل مقصد: حرکتی که بواسطهٔ آن از مبدأ به مقصد رسند. (اوصاف الاشراف). فرهنگستان ایران کلمهٔ «خاستگاه» را بجای این کلمه که معادل فرانسوی آن اُریژین می باشد برگزیده است. و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران و فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی سیدجعفر سجادی شود. - مبدأ تاریخ؛ نقطهٔ حرکت هر یک از مبادی وقایع عظیم مانند تاریخ میلاد مسیح، تاریخ هجرت رسول اکرم(ص) و جز اینها. و رجوع به تاریخ در همین لغت نامه شود. - مبدأ ذاتی؛ ارباب هیئت که برای فلک حرکت اقبال و ادبار قائل شده اند مبدأ ذاتی آغاز برج حمل از منطقةالبروج را دانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - مبدألطبیعی؛ نزد علماء علم هیئت اول حمل از معدل النهار است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || آنچه شی ء از آن ابتدا شود مانند طرف راه که مبدأ گویند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). || آنکه فصل زمان است مبدأ گویند. (فرهنگ علوم عقلی ایضاً). و فصل زمان آن باشد که نهایت ما قبل و بدایت ما بعد است. (فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی) || علت اولی را مبدأ گویند. (فرهنگ علوم عقلی ایضاً). به صورت شیئی مبدأ گویند، مقدمات شیئی را مبدأ او گویند. (فرهنگ علوم عقلی ایضاً). به چیزی که شیئیت شی ء بدان است مبدأ گویند. مانند صورت برای تخت. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی سیدجعفر سجادی). || به چیزی که شی ء برای اوست نیز مبدأ گویند که علّیت باشد. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی، ایضاً). || آنچه در نظام آفرینش «اول ماصدر» می باشد و مبدأ تکوین موجودات دیگر است و به عبارت دیگر هر چیزی که مبدأ صدور چیزی دیگر باشد ولو آنکه فاعل حقیقی هم نباشد مانند عقل اول. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی سیدجعفر سجادی). || هر چیزی که از او و در اوست چیزی دیگر، مبدأ گویند مانند چوب برای تخت. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی ایضاً). || در بعضی از حواشی تجرید مبدأ شامل ماده و سایر اسباب صوریة و غائیة و شرایط است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || به غایت نیز مبدأ گویند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). || آغاز کار. (دهار). آغاز. منشأ. مقابل منتهی. مقابل مقصد. ج، مبادی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آغاز و اصل و اساس و سرچشمه و مصدر. (ناظم الاطباء). آغاز، مَبدَءَة مانند آن . (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || جای آشکار کردن. ج، مبادی. (فرهنگ فارسی معین). || مُبدَأْ. و مَبدَأَة اول و نخستین هر چیز. یقال: کان ذلک فی مبدئنا و مبدئنا و مبدأتنا یعنی اول ما. (ناظم الاطباء) || (اصطلاح فلسفی) اصل هر شی ء. ج، مبادی. (فرهنگ فارسی معین). || اسم ظرف از «بدأ» است و آن نزد حکماء بر سبب اطلاق شود و در عضدی گوید حکماء سبب را مبدأ نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). سبب. ج، مبادی. (فرهنگ فارسی معین). از نظر علمی بر هر چه سبب گفته می شود مبدأ هم گویند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). - مبدأ ازلی؛ مبدأ اول. مراد ذات حق است و به قول کسانی که قائل به قدماء خمس اند آنها را مبادی ازلی میدانند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). و رجوع به تهافت التهافت شود. - مبدأ اعلی؛ مبدأ اول. (فرهنگ فارسی معین). بر چیزی گفته می شود که اولین مبدأ موجودات است و «المبدأ ان لایکون محتاجاً فی وجوده الی ما هو له مبدأ». (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). - مبدأ اول؛ مراد از مبدأ اول بطور مطلق ذات حق تعالی است که مبدأ اعلی هم گویند: المبدأ الاول هو مبدأ لجمیع هذه المبادی فانه فاعل وصورة و غایة. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). و رجوع به فرهنگ اصطلاحات فلسفی شود. - مبدأ فیاض؛ خدای تعالی است و به نظر بعضی از حکماء عقل اول است و طبق آنچه از مباحث عقول مستفاد میشود مبدأ فیض عقل دهم است که عقل فعال نامیده میشود. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و بحرالجواهر شود. - مبدأ قریب؛ هر مبدایی که با ذی المبدأ خود فاصلهٔ کمتری داشته باشد و وسائط کمتر باشد قریب است. مثلاً قوت عامله که محرک عضلات است برای صدور فعل مبدأ قریب است و اجماع که ارادهٔ جازم باشد نسبت به شوق که میل مؤکد است قریب است و نسبت به قوهٔ عامله بعید است. (از فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). - مبدأ کل؛ از مبدأ کل گاه تعبیر به احد شده و گاهی تعبیر به خیر و دیگر بار به فکر مجرد و مراد ذات حق تعالی است که مبدأالمبادی است. (فرهنگ اصطلاحات فلسفی سیدجعفر سجادی). رجوع به فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی شود. - مبدأ وجود؛ گاه مراد از مبدأ وجود ذات حق است و گاه عقول مجرده اند. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). || در اصطلاح متصوفه اسماء کلی کونی را گویند و معاد اسماء کلی الهی را نامند و آمدن سالک از راه اسماء کلی کونی بود که مبدأ اوست و رجوع او از راه اسماء کلی الهی باشد که معاد اوست. و در شرح گلشن راز آمده است که مبدأ هر یکی آن اسم است که از آن اسم ظهور یافته است. {/Bکَمََا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ ۱۶-۱۸۷:۲۹/}. ای برادر هر شی ء مظهر اسمی است و مبدأ و معاد او همان است و عارف همان اسم است که مظهر آن است مگر انسان کامل که مظهر و عارف جمیع اسماء است. (آنندراج). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.

کلمات هم‌قافیه با «مبدأ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دأ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید