معنی مبتلی
5 بازدید
[ مُ تَ لا ] (ع ص) به بلا گرفتارشونده . (آنندراج). || مهموم و بدبخت و بی نصیب و گرفتار مصیبت و تنگدستی. (ناظم الاطباء). گرفتار بلا. گرفتار. (فرهنگ فارسی معین): من بعد از مدتی که به بلای جوع و عذاب گرسنگی مبتلی بوده ام. (انوار سهیلی).[ مُ تَ ] (ع ص) آزماینده. || حقیقت دریابنده. (از منتهی الارب). و آنکه تحقیق میکند. (ناظم الاطباء). || خبر پرسنده. (از منتهی الارب). آنکه خبر می پرسد. (ناظم الاطباء). || اختیارکننده. (از منتهی الارب). || آنکه سوگند میخورد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مبتلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر