معنی مبارک
5 بازدید
[ مُ رَ ] (ع ص) برکت کرده شده. (آنندراج) (غیاث) (ترجمان القرآن). با برکت. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۴ چ ۲ ص ۲۳۱). برکت داده شده. و قوله تعالی : {/Bوَ جَعَلَنِی مُبََارَکاً أَیْنَ مََا کُنْتُ ۱-۶۱۹:۳۱/}(قرآن، ۱۹/۳۲)؛ ای نفاعاً. (ناظم الاطباء): گفت [ مأمون ] ای امام [ رضا ] آن نخست دستی بود که بدست مبارک تو رسید؛ من آن چپ را راست نام کردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۷). مردم به رباطها [ و ] جایهای مبارک همی شدند و دعا همی کردند مگر که فرج یابند از جور ایشان. (تاریخ سیستان). || صفتی که به ماه رمضان دهند: رمضان المبارک. این کلمه را صفت آرند برای ماه رمضان. رمضان المبارک. ماه مبارک رمضان. و گاه ماه مبارک گویند و رمضان اراده کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || از جمله سی و دو نام قرآن یکی مبارک است که حق تعالی فرمود. {/Bکِتََابٌ أَنْزَلْنََاهُ إِلَیْکَ مُبََارَکٌ ۱-۴۳۸:۲۹/}. (نفایس الفنون): {/Bوَ هََذََا کِتََابٌ أَنْزَلْنََاهُ مُبََارَکٌ مُصَدِّقُ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ . ۱-۹۶:۹۲/}(قرآن ۶/۹۲). || بزرگ کرده شده. (آنندراج) (غیاث). - حضور مبارک؛ در خطاب به امیران و بزرگان استعمال کنند؛ این بنده را عرایضی است که تقدیم حضور مبارک می شود. - خاطر مبارک؛ چون از ذهن و خاطر شاه و بزرگان یاد کنند چنین تعبیر آرند: داعیهٔ تعمیر بیلقان از خاطر مبارک سر بر زده... (ظفرنامهٔ یزدی). - لفظ مبارک؛ در مقام تعظیم چون از سخن بزرگی یا شاهی یاد کنند این صفت را افزایند: چنانکه گاهگاه بر لفظ مبارک راندی که یک حد ملک ما سپاهان است و دیگر ترمد. (کلیله و دمنه). || خجسته. (آنندراج) (غیاث). همایون. (مفاتیح) (اوبهی). فرخنده. (صحاح الفرس). قدوس. (منتهی الارب). فرخ. فرخنده. میمون. یامن. ایمن. یمین. شگون. بفال نیک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خجسته. میمون و کامران و با سعادت و بختیار نیک بخت و با طالع و با برکت و خوش خبر. (ناظم الاطباء): ای خسرو مبارک یارا کجا بود جایی که باز باشد پرید ماغ را.دقیقی. غلیواج از چه میشوم است از آنکه گوشت برباید همای ایرا مبارک شد که قوتش استخوان باشد. عنصری. در روزگار مبارک این پادشاه لشکرها کشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۴). بر کس آزار من مبارک نیست اینقدر دیده ام ز طالع خویش.خاقانی. عید مبارک است گران پای بخت شاه چون شاهدان ز خون عدو پر حنا شود. خاقانی؟ (از یادداشت لغت نامه). و اثر غضب در ناصیهٔ مبارک او ظاهر گشت. (سندبادنامه ص ۷۶). و آن چندان مساعی حمید و... که ملوک این خاندان مبارک راست. (سندبادنامه). راه یقین جوی ز هر حاصلی نیست مبارک تر از این منزلی.نظامی. هست ما را بفر تارک او همه چیز از پی مبارک او.نظامی. نیست مبارک ستم انگیختن آب خود و خون کسان ریختن.نظامی. در پس هر گریه آخر خنده ای است مرد آخربین مبارک بنده ای است.مولوی. ای مبارک خنده اش کو از دهان مینماید دل چو در از درج جان نامبارک خندهٔ آن لاله بود کز دهان او سواد دل نمود.مولوی. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که دیدی. (گلستان، کلیات چ مصفا ص ۸۵). پادشاه را مبارک نباشد چنین شخصی را هلاک کردن. (المضاف الی بدایع الازمان). چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند.حافظ. - مبارک پا؛ مبارک پی. خوش قدم. نیکوپی. با برکت : گفت او را بر مال و شتر من وکیل گردان که او مبارک پا است. (قصص الانبیاء ص ۲۱۵). و رجوع به مبارک پی شود. - مبارک پی؛ خوش قدم. میمون النقیبه. خجسته پی. فرخ پی. فرخنده پی. نیک پی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خسرو مشرق و مغرب ملک روی زمین شاه مسعود مبارک پی مسعود اختر.فرخی. و رجوع به مبارک پا شود. - مبارک حضور؛ فرخنده روی. خجسته دیدار: شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور.سعدی. - مبارک خبر؛ که خبر خوش دهد. خوش خبر: الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر.حافظ. - مبارک دم؛ خوش نفس. نیکودم. مسیحانفس. که بیماران را به دعا شفا دهد: در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چو اویی کم است.سعدی. گهی مادرش گفته ام مریم است که چون ابن مریم مبارک دم است. نزاری قهستانی. - مبارک رو؛ خوش سیما. نیکورو: مبارک رویم اما در عماری مبارک بادم این پرهیزکاری.نظامی. عروسی را که پروردم به جانش مبارک روی گردان در جهانش.نظامی. - مبارک سخن؛ نیکوسخن. خوش گفتار: ای مبارک سخنی کز سخن و برکت او رادمردان را بر سنگ بروید شمشاد.فرخی. - مبارک فال؛ خجسته فال. (ناظم الاطباء). خوش عیش. گشاده روی و مرد مبارک فال. (منتهی الارب). خجسته. سعید: چون بدین طالع مبارک فال رفت بر تخت شاه خوب خصال.نظامی. - مبارک لقا؛ خوش سیما. خجسته : ندیم شه شرق شیخ العمید مبارک لقایی بلند اختری.منوچهری. - مبارک مرده ای آزاد کردن؛ کنایه از محروم نکردن است که اگرچه به وعدهٔ خلف باشد. (گنجینهٔ گنجوی): اسیری را به وعده شاد می کن مبارک مرده ای آزاد می کن. نظامی (از گنجینهٔ گنجوی). یعنی بندهٔ مبارک نامی که نزدیک مردن است آزاد کن. (گنجینهٔ گنجوی). - || در جهانگیری است که در ایام جاهلیت برای صحت مریض جانوری را گرد سرش گردانده سر میدادند و این عبارت کنایه از آن است که در فرهنگ سید علیه الرحمه بمعنی کار بی ماحصل کردن و اصل قضیه این است که مردی غلامی داشت مبارک نام که شب و روز او را در شکنجه میداشت چون او بمرد گفت مبارک را آزاد کردم و این مثل گردید. خواجه نظامی در خسرو شیرین گوید: به عشوه عاشقی را شاد می کن مبارک مرده ای آزاد می کن. (از آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). دل سرو از خرامی شاد کردی مبارک مرده ای آزاد کردی. میرزاجلال اسیر (از آنندراج). - مبارک نفس؛ مبارک دم. نیکودم. خوش نفس. خجسته گفتار. که دم و گفتار فرخنده دارد: گفت تو پادشاهی و پادشاه زاده وزیری باید وزیرزاده و مبارک نفس. (تاریخ بخارا). سخت مبارک نفس است این صبا یک نفس و اینهمه تأثیربین. جمال الدین عبدالرزاق. چنین بلبلی در گلستان او مبارک نفس باد برجان او.نظامی. بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس.سعدی. جهاندار گفت ای مبارک نفس نماند خرد چون درآید هوس.امیرخسرو. - مبارک نهاد؛ مسعود و پاکیزه سرشت. (ناظم الاطباء). خوش طینت. نیکونهاد: یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیک بخت مبارک نهاد.سعدی. به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد.سعدی. الا ای بزرگ مبارک نهاد جهان آفرینت نگهدار باد.سعدی. || نامی است که بیشتر بندگان را می نامند. (ناظم الاطباء). نامی است از نامهای مردان مخصوصاً غلامان زر خرید، خاصه سیاهان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به مزاح به کسی که گوید مبارک باشد، گویند مبارک غلام شماست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در طب، جید. سلیم . مقابل ردی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) کوفت. آتشک. سیفلیس. رجوع به «حب افرنجی» در همین لغت نامه شود.[ مَ رِ ] (ع اِ) جِ مَبرَک که خفتنگاه شتر باشد. (آنندراج) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن ابی الکریم رجوع به «ابن اثیر» و معجم الادباء چ مصر جزء ۱۷ ص ۷۱-۷۷ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن ابی طالب معروف به ابن دهان. رجوع به ابن دهان شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن احمدبن زیدبن محسن معروف به شریف حسنی. وی از امراء مکه و بمدت دو سال از ۱۱۳۲ تا ۱۱۳۴ والی آنجا بود. پس به یمن رفت و در همانجا به سال ۱۱۴۰ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۱).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن احمدبن مبارک بن موهوب اللخمی. معروف به ابن المستوفی الاربلی، مکنی به ابوبرکات معروف به شرف الدین (۵۶۴-۶۳۷) مورخ و از علمای حدیث و لغت وادب بوده است. وی مردی جلیل القدر بوده است و در اربل بدنیا آمد. در آنجا بدواً والی بود و سپس به وزارت رسید، و در موصل درگذشت. او راست: تاریخ اربل در چهار جلد. النظام در شرح شعر متنبی و ابی تمام در ده جلد. همچنین او را دیوان شعری است. رجوع به روضات الجنات ص ۶۸۵ و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۱ و ابوالبرکات و ابن مستوفی شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن حسن بن احمدبن علی بن فتحان منصور شهرزوری، مکنی به ابوالکرم، مقری و در قراآت سرآمد و عالم بود وی در بیست و دوم ذی الحجه سال ۵۵۰ درگذشت و در «دکهٔ بشرحافی» در باب حرب بغداد دفن شده است. او راست: کتاب مصباح فی القراآت. و وی را روایات عالیه است. وی حدیث را از ابی الفضل احمدبن حسن جیرون الامین و غیره نقل کرده است. (از معجم الادباء چ مصر ج ۱۷ ص ۵۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن سعید بن حمامی مؤدب. وی از مردم بغداد است. او مکتبی برای کودکان داشت و مردی فاضل و ادیب بود و خطی خوش داشت. در ۵۸۰ هجری درگذشته است. (از معجم الادباء چ مصر ج ۱۷ ص ۵۳).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن شراره مکنی به ابوالخیر، طبیب و از نویسندگان. وی در حلب متولد شد و هم بدانجا نشأت یافت. چون دولت ترک بدانجا رسید به انطاکیه و سپس به صور رفت و در آنجا ماند تا درگذشت. او راست: کتاب «تاریخ» که حوادث ایام خود را در آن ذکر کرده. و «جرائد» که پیش مردم حلب مشهور است. در این کتاب راجع به خراج و درآمد ضیاع سخن رفته است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۱).[ مُ رَ ] (اِخ) (۱۲۵۴ -۱۳۳۴ هـ . ق.) ابن صباح بن جابربن عبداللََّه بن صباح از اهل عنزة است که به امارت کویت رسید و در آنجا حکومت مستقل ایجاد کرد. مدرسةالمبارکة که در کویت بنام او نام گذاری شده از آثار او است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن طباح. رجوع به ابومحمد شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن رجوع به برک بن عبداللََّه و تاریخ گزیده صفحات ۱۹۷ و ۱۹۸ و مجمل التواریخ و القصص صفحات ۲۹۲ و ۲۹۳ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن فاخربن محمدبن یعقوب مکنی به ابوالکرم نحوی. در سال ۴۴۸ متولد شد و در ذی القعده ۵۵۰ درگذشته است. وی را در باب حرب دفن کرده اند. از ابی الطیب طبری و جوهری و غیرهما استماع حدیث کرده است و به لغت و علم و نحو تسلط داشت. او راست: کتاب المعلم فی نحو. کتاب نحوالعرب. کتاب شرح خطب ادب الکاتب. (از معجم الادباء ج ۱۷ ص ۵۴).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن فضاله مکنی به ابوفضاله رجوع به همین کلمه و سیرهٔ عمربن عبدالعزیز و عیون الاخبار و تاریخ الخلفا و الاوراق صولی و عقدالفرید شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن کامل بن علی مقلد نصربن منقذ کنانی (۵۲۶ -۵۸۲ هـ . ق.)، ملقب به سیف الدوله مجدالدین. از امراء دولت صلاحیه مصر بود. وی در قلعهٔ شرزید به دنیا آمد و با توران شاه به یمن رفت و نایب مناب او در زبید شد. آنگاه به دمشق و سپس به مصر رفت. گفته شده است که سلطان صلاح الدین عده ای از طرفداران وی را کشت آنگاه او را بسال ۵۷۷ هجری حبس کرد و معادل هزار دینار از او گرفت، سپس او را آزاد کرد. وی بقیهٔ عمر را با عزت و حرمت زیست و شعرا در مدح او مدیحه ها گفته اند. وی در قاهره درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن مبارک بن سراج زاهد. رجوع به ابن تعاویذی ابومحمد شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن المبارک بن سعید، ملقب به وجیه الدین ابن دهان واسطی. عالم نحوی (۵۳۲ -۶۱۲ هـ . ق.). در اوسط متولد شد و به بغداد درگذشت و به ترکی و فارسی و رومی و حبشی و زنگی به صراحت سخن میگفت. او راست کتابی در نحو و شعر. (از اعلام زرکلی چ ۲، ج ۶ ص ۱۵۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن عبدالکریم الشیبانی جزری. رجوع به ابن اثیر و مبارک بن ابی الکریم و معجم الادباء ص ۲۳۸ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۸۳۲ و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۶۳۵ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن مبارک بن مبارک. مکنی به ابوطالب وی مردی فقیه شافعی و فاضل و زاهد و پرهیزگار بود، و در حسن خط خاصه در قلم ثلث همانند نداشت. در نهم صفر سال ۵۸۵ هـ .ق. درگذشت. (از معجم الادباء ج ۱۷ ص ۵۶-۵۷). رجوع به غزالی نامه ص ۱۳۹ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن المستنصر. مکنی به ابوالمناقب و ملقب به امیر صغیر. سومین پسر مستنصر خلیفهٔ عباسی. (تجارب السلف ص ۳۵۵).[ مُ رَ ] (اِخ) اول و ثانی میران. مبارک اول و ثانی دو تن از خاندان سلاطین خاندیش که اولی در سال ۸۴۴ و دومی در ۹۴۲ حکومت کرده است. (طبقات السلاطین ص ۲۸۴-۲۸۵).
کلمات همقافیه با «مبارک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر