معنی مباح
6 بازدید
[ مُ ] (ع ص) (از «ب وح») روا و جائز، خلاف محظور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). حلال داشته شده و جایز داشته شده. (غیاث). مباحات جمع آن. (آنندراج). حلال کرده شده. مجاز و شایان و... مشروع. (از ناظم الاطباء). حلال داشته شده. جایز دانسته. روا. حِلّ. حلال. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): میِ جوشیده حلال است سویِ صاحب رأی شافعی گوید شطرنج مباح است بباز. ناصرخسرو. ثنا و شکر تو گویم همی بجان و به دل که نیست شکر و ثنا، جز ترا حلال و مباح. مسعودسعد. کتب علم گنج روحانی است سوی عالم مباح بفرستد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۵۵). || (اصطلاح فقهی) آنچه که متساوی الطرفین باشد. (از تعریفات جرجانی). بی حکمی است و مقابل مندوب، مکروه، حلال، حرام و واجب است. و امری است که فعل و ترک آن متساوی الطرفین باشد. (فرهنگ علوم دکتر سجادی). هر کاری که فعل و ترک آن مساوی و بی تفاوت باشد. (ناظم الاطباء). و رجوع به واجب و نفائس الفنون، علم اصول و موافقات شود. - مباح بودن خون کسی؛ که در ریختن آن دیتی لازم نیاید. که شرعاً کسی در ریختن آن مؤاخذ نباشد: حجت برگرفتند که اگر او را معاونی باشد خون او مباح بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۹). پیش درویشان بود خونت مباح گر نباشد در میان مالت سبیل. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «مباح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر