معنی مانع

معنی مانع

5 بازدید
[ نِ ] (ع ص، اِ) بازدارنده. ج، مَنَعَة. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). منع کننده. ج، مَنَعَة، مانِعون. (ناظم الاطباء). جلوگیرنده. دافع. رادع. زاجر. عایق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۵۶). مانع از خدمت و عایق از حضرت این حال بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). حکم او را مانعی و قضای او را دافعی نباشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۰). مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب. (مثنوی چ خاور ص ۳۸۴). مانع خویشند جمله کافران از شعاع جوهر پیغمبران. (مثنوی چ خاور ص ۹۱). مانعش از آب آن دیوار بود از پی آب او چو ماهی زار بود. (مثنوی چ خاور ص ۹۷). پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانع است و نه حایل.سعدی. همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه. سعدی (بوستان). مانعش غلغل چنگ است و شکر خواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم باز آید.حافظ. - مانع اغیار؛ در تعریف ماهیت یک موضوع باید تعریف، دو شرط ذیل را دارا باشد: الف- جامع افراد باشد یعنی تعریف طوری باشد که همهٔ نمونه ها و مصادیق مورد تعریف را در برداشته باشد و چیزی را فرونگذارد ب- مانع اغیار باشد یعنی تعریف باید شامل اموری که مربوط به مورد تعریف نیست نشود... (ترمینولوژی حقوق تألیف دکتر جعفری لنگرودی). - مانع جمع؛ مانعةالجمع. رجوع به همین ترکیب ذیل مانعة و اساس الاقتباس ص ۷۷ شود. - مانع جمع و خلو؛ مانع جمع و خلو در معنی جز از موجبات و سوالب باهم نبود... اما در لفظ از موجبات تنها و از سوالب تنها باشد، چنانکه عدد زوج است یا فرد، و عدد زوج نیست یا فرد نیست و ممکن بود که منفصلهٔ مانع جمع را اجزای نامتناهی بود چنانکه گوییم، اشکال متساوی الاضلاع یا مثلث بود یا مربع و همچنین الی مالانهایه. اما منفصلهٔ مانع خلو را نشاید که اجزای متناهی بود، چه تا اجزای انفصال بتمامت حاصل نیاید، ممکن نبود که عام تر از جزوی به جای جزوی نهند، پس تکراری که مقتضی امکان جمع باشد حاصل نشود. و وقوع منفصلهٔ مانع جمع یا خلو، در علوم اندک باشد و در محاورات استعمال کنند، در موضعی که قایلی منع خلومسلم داشته باشد و اثبات جمع کرده مثلاً گویی این شخص هم حیوان است و هم حجر، چه این اقتضای آن کند که از این دو صفت خالی نیست و این دو صفت به هم صادق است، پس به جواب او خواهند که منع جمع کنند تا چون منع جمع با منع خلو که در سخن او مضمر است و از ذکر مستغنی، منضم شود، منفصلهٔ حقیقی شود. (از اساس الاقتباس ص ۷۸). - مانع خلو؛ مانعةالخلو. رجوع به ترکیب مانعةالخلو ذیل مانعة و اساس الاقتباس ص ۷۷ و ۷۸ شود. || اصطلاح اصولی است و مانع امری است که از وجود آن عدم لازم آید لکن از عدمش وجودی لازم نیاید بذاته و یا از عدم آن وجود و یا عدم لازم نیاید بذاته مانند مسافرت که مانع روزه گرفتن و تمامیت نماز است. مانع بر سه قسم است: ۱- آنچه مانع است ابتداءً و استدامةً مانند رضاع که مانع است از نکاح ابتدائی و مبطل است مر نکاح قبلی را. ۲- آنچه مانع است در ابتداء نه استدامه مانند عده که مانع نکاح است در ابتداء مگر برای صاحب عده و مانع استدامت نکاح نیست چنانکه اگر حلیلهٔ شخص وطی به شبهه شود، موجب قطع نکاح او نیست. ۳- آنچه مردد است مانند احرام نسبت به ملکیت صید که ناشی از آن باشد که سبب آن در حال احرام عارض شود و از قسم دوم است احرام که مانع ابتداء نکاح است نه استدامهٔ آن. (فرهنگ علوم نقلی دکتر سید جعفر سجادی). || (اصطلاح فقهی) هرچه که از تحقق یافتن اثر چیز دیگری جلوگیری کند. در مقابل مقتضی استعمال شود. (ترمینولوژی حقوق، تألیف جعفری لنگرودی). - مانع سبب؛ (اصطلاح فقهی) هر صفت وجودی که مانع تحقق فلسفهٔ یک سبب از اسباب قانونی گردد چنانکه قتل در شرع سبب قصاص است ولی اگر قاتل پدر کسی باشد که حق قصاص یافته صاحب این حق نمی تواند پدر خود را بعنوان قصاص بکشد زیرا ابوت عبارت است از یک صفت وجودی که مانع تأثیر سبب (از حیث قصاص) است. (ترمینولوژی حقوق تألیف دکتر جعفری لنگرودی). || اشکال در راه و معبر و سد. (ناظم الاطباء): خلیفه آل بویه را فرمان داد از دار خلافت تا راه حاج آبادان کردند و مانعی نمانده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۳). باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار و هیچ مانعی از دخول در باغات نبود. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۴). || ردکننده و خشکاب. (ناظم الاطباء). || بخیل و بخل کننده. (ناظم الاطباء). بخیل و ممسک. (از اقرب الموارد).
[ نِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی است. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نامی از نامهای خدای تعالی به معنی ناصر است. (یادداشت ایضاً).
[ نِ ] (اِخ) ابن المسیب بن المقدادبن بدران المری الذهلی الوائلی متوفی به سال ۸۶۰ هـ . ق. امیر نجد و نواحی آن بود. وی جد دوم امیر سعود است که آل سعود بدو منسوبند و منانعه که از ساکنان نجد هستند از نسل او محسوب می شوند. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۰).

کلمات هم‌قافیه با «مانع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید