معنی مانده
4 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) توقف کرده. درنگ کرده. متوقف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و یا همچنان کشتی مار سار که لرزان بود مانده اندر سناد. عنصری (یادداشت ایضاً). || منزل کرده. مقیم. || افکار و ملول و تعبناک و خسته و آزرده و فرسوده. (ناظم الاطباء). خسته. کوفته. تعب یافته. ره زده. خسته (معنی متداول امروز) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از این ماندگان بر سواری هزار وزان رزمگاه آنچه یابی بیار.فردوسی. ببایست برگشتن از رزمگاه که مانده سپه بود و شب شد سیاه.فردوسی. که ما ماندگانیم و هم گرسنه نه توشه است با ما نه باروبنه.فردوسی. سست گشتی تو همانا کز ره دور آمدی مانده ای دانم بیا بنشین و بر چشمم نشین. فرخی. همی دوم به جهان اندر از پس روزی دوپای پر شغه و مانده با دلی بریان. عسجدی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نتابد زپیل و نترسد زشیر نه از کین شود مانده نز خورد سیر.اسدی. بُدم ماندهٔ راه و می خوردنم بدان بُد که تا ماندگی بفکنم.اسدی. شمارنده شد سست و مانده دبیر دل شاه و لشکر همه خیرخیر.اسدی. نبینی که مردم رنجور و مانده از خواب تازه شود و آسایش از خواب یابد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مانده خرد پر دل از رکابم خسته هنر سرکش از عنانم.مسعودسعد. فزونت رنج رسد چون به برتری کوشی که مانده تر شوی آنگه که بر شوی به فراز. مسعودسعد. ماندهٔ غایت است هر جانی بستهٔ مدت است هرشخصی.مسعودسعد. هرکه از چوب مرکبی سازد مرکب آسوده دان و مانده سوار.سنایی. جان خاقانی ز تف آفتاب و رنج راه مانده بود آسوده شد در سایهٔ ظل خدا. خاقانی. این زمن طرفه نیست، من مردم از چنین پایه مانده، کی گردم.نظامی. مانده را دیدنش مقابل خواب تشنه را نقش او برابر آب.نظامی. رهگذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشه خرابی پر حرض.مولوی. درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده. سعدی (کلیات، گلستان چ مصفا ص ۵۶). قیمت وصل نداند مگر آزردهٔ هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود. سعدی. تو آسوده برلشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن. سعدی (بوستان). هوا گرم و من تشنهٔ ناصبور بیابان و خر مانده و راه دور.امیرخسرو. زهی سوار که آهوی مانده می گیرد. (ظهوری، از امثال و حکم ج ۲ ص ۹۳۱). || بقیه. مابقی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): که گوهر فزون زین به گنج تو نیست همان مانده خروار باشد دویست. فردوسی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || باقی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): که مهدی فرمان یافت... شب پنجشنبه هشت روز مانده از محرم. (تاریخ سیستان). || بایت: غذای مانده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). که مدتی بر آن گذشته باشد. || (اِ) ترکه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). میراث. ارث : بخشش او را وفا نداند کردن ماندهٔ اسکندر و نهادهٔ قارون. فرخی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || فرزند. قوم. خویشاوند: تو این ماندگان مرا شاد دار ز رنج و بد دشمن آزاد دار.فردوسی. || (ن مف) بی بهره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). محروم. || زنده. حی. در حال حیات :
کلمات همقافیه با «مانده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر