معنی ماش

معنی ماش

9 بازدید
(اِ) غلهٔ سبزرنگ و مدور طولانی و کوچک. (ناظم الاطباء). دانه ای است خرد و مدور که آن را در باها و پلاو پخته خورند. معرب آن مَجّ است. اَقطِن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دانه ای است و آن معرب یا مولد است. (المعرب جوالیقی، ص ۳۱۷). مج دانه ای است مانند عدس جز اینکه گردتر از آن است... و آن را به فارسی ماش گویند. (المعرب جوالیقی ص ۳۲۸). مَجّ. خُلَّر. لَشّ. زنّ. (منتهی الارب). در سانسکریت، ماش . معرب آن هم «ماش». هندی باستان، ماشه (لوبیا). سریکلی، مخ (نخود). کردی، ماش (عدس)، ماش (باقلا). (حاشیهٔ برهان چ معین). گیاهی است از تیرهٔ پروانه واران که دارای برخی گونه های علفی و برخی گونه های پایاست. انواع بسیار از این گیاه وجود دارد که در مناطق معتدل نیمکرهٔ شمالی می رویند. گونهٔ معمولی آن که کاشته می شود ارتفاعش تا یک متر می رسد و گلهایش قرمز رنگند و معمولاً دو نوع بهاره و زمستانی از آن کشت می گردد و غالباً همراه یکی از غلات (گندم، جو، یولاف) کاشته می شود. برگها و ساقه اش علوفهٔ خوبی جهت دامها هستند و دانه هایش کوچک و مدور و اندکی کشیده با پوست سبز تیره و مغزش سفید است. (فرهنگ فارسی معین). در بعض کتب کرسنه را که نام علمیش ارووم یا ویسیا ارویلیا یا ارس می باشد به ماش ترجمه کرده اند و اشتباه است. (فرهنگ فارسی معین): به خوشه در از بهر بیرون شدن چنان جمله شد ماش و منگ و نخود. ناصرخسرو. پس به طریق تو خدای جهان بی شک در ماش و جو و لوبیاست. ناصرخسرو. گرشما جز که علی را بگزیدید بدو نه عجب زآنکه نداند خربد لاش از ماش. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۲۱). پنبه کشتی طمع به ماش مدار جو بکاری عدس نیارد بار.اوحدی. به بارگاه برنج سفید، ماش و نخود دو خادمند یکی عنبر و یکی کافور. بسحاق اطعمه. و رجوع به معنی اول مادهٔ بعد شود. - ماش عطار؛ غله ای است که آن را سنگ خوانند و آن سیاه رنگ و کوچکتر از ماش می باشد. (برهان). غلهٔ سیاه رنگ و کوچکتر از ماش. (ناظم الاطباء). غله ای است کوچکتر از ماش که دانه هایش سیاه رنگند. منگ. مونگ. (فرهنگ فارسی معین). - ماش هندی؛ غله ای است عودی رنگ به اندام گندم کوچکی و آن را به عربی حب القلت خوانند... (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). گونه ای ماش که آن را حب القلت نیز نامند، در حقیقت این گیاه نوعی لوبیای تیره رنگ ریزدانه است. (فرهنگ فارسی معین): حب القلت، ماش هندی. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بعض عرب آن را مج خوانند. ماش هندی را قلت خوانند. (نزهةالقلوب). - امثال: ماش را با دُر آمیختن؛ پربهایی را با کم بهایی آمیختن : چون اتابک را دید که یخلط الماش بالدر و تمشیت امور معاش نه بر وجه صواب می فرمود اتابک را ارشاد می کرد. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان، از امثال و حکم ص ۱۳۸۸). ماش هر آش است؛ نظیر: نخود هر آش است. (امثال و حکم ص ۱۳۸۸). || نوعی ماهی دریای خزر و آن را ارنج نیز نامند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در تداول عامه، مقدار کم: یک ماش...، حبی کوچک... (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). علاوه بر دانهٔ معروف به معنی مقدار کم است: هروقت دیدی زیاد سرفه میکنی یک ماش تریاک بینداز بالا فوری راحت می شوی. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).
(معرب، اِ) دانه ای است معروف... (منتهی الارب). غله ای است که در هند اسبان را می خورانند و آدمیان نیز خورند و برگ او را آفتاب پرست گویند. (آنندراج). یک نوع غله که به فارسی نیز ماش گویند. (ناظم الاطباء). دانه ایست مانند کِرسِنَّه... که پزند و خورند و بهترین آن هندی و سپس یمنی و بدترین آن شامی است. واحد آن ماشة. (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ قبل شود. || رخت خانه و متاع سقط و هیچکاره و در مثل گویند: الماش خیر من لاش ؛ یعنی در خانه اگر رخت و متاع سقط و هیچکاره باشد بهتر از آن است که هیچ نباشد. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(اِخ) یکی از بنی آرام است که ماشک نیز خوانده شده است و گمان چنان است که وی در کوه ماسیوس که همان قراجابغلر و در نزدیکی شمال الجزیره واقع است سکونت می داشته. (قاموس کتاب مقدس).

کلمات هم‌قافیه با «ماش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید