معنی مارفعل
6 بازدید
[ فِ ] (ص مرکب) مارکردار. مارخو. موذی. گزنده. که مانند مار آزار رساند: از درون سو مارفعلم وز برون طاووس رنگ قصه کوته کن که دیو راهزن را رهبرم. خاقانی. اعدای مارفعل تو از زخم کین تو سوزنده تر ز سوزن دنبال کژدم است. خاقانی.
کلمات همقافیه با «مارفعل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عل» برای سرودن شعر