معنی مارد
45 بازدید
[ رِ ] (ع ص) سرکش و درگذرنده. ج، مَرَدَة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خبیث. متمرد. سرکش. طاغی. یاغی. عاتی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bوَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطََانٍ مََارِدٍ.۱-۶۳۷:۷/}(قرآن ۳۷/۷). || مرتفع. (اقرب الموارد). بناء مارد؛ بنای بلند و مرتفع. (ناظم الاطباء). بناء مرتفع و آن مجاز است (از اقرب الموارد). || بلند و برآمده از اطراف بینی کوه معروف به عارض. (منتهی الارب) (آنندراج). عارض کوه یعنی بلند برآمدگی اطراف بینی کوه. (ناظم الاطباء). || دیو ستنبه [ وِ سِ تَ بَ ] . ج، موارد. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). دیو ستنبه یعنی به غایت بدی رسیده و معتاد گشته. (ترجمان القرآن).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان بهمن شیر است که در بخش مرکزی شهرستان «خرم شهر» واقع است و ۱۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ رِ ] (اِخ) قلعه ای است به دومة الجندل. (از منتهی الارب) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از ناظم الاطباء) (از معجم البلدان). مارد و ابلق دوحصنند. (از اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ابلق الفرد شود.
کلمات همقافیه با «مارد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر