معنی مارافسای
6 بازدید
[ اَ ] (نف مرکب) بمعنی مارافسان است. (برهان). مارافسا. (از ناظم الاطباء). مُعَزِّم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): زمان کینه ورش هم به زخم کینهٔ اوست به زخم مار بود هم زمان مارافسای. عنصری. دو مارافسای عینینش دو ماراستند زلفینش که هم ماراست و مارافسای و هم زهر است و تریاقش. منوچهری. آنکه بی حرز او نیارد گشت گرد سوراخ مار مارافسای.ابوالفرج رونی. ناله دارد ز زخم مار، سلیم مار از آنکس، که مارافسای است.خاقانی. فسونگر مار را نگرفته درمشت گمان بردی که مارافسای را کشت.نظامی. مارافسای گفت دریغا اگر این مار زنده یافتمی. (مرزبان نامه چ اروپا ص ۲۳۲). بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است که مار دست ندارد ز قتل مارافسای. سعدی. رجوع به مارافسا و مارافسان و مارگیر شود.[ اَ ] (اِخ) حوا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مارافسای میان او بد و جامی به هر دو دست گرفته. (التفهیم). سیزدهم صورت حوا، ای مارافسای. (التفهیم). رجوع به حواء (صورت فلکی) شود.
کلمات همقافیه با «مارافسای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر