معنی مؤیدالدین

معنی مؤیدالدین

5 بازدید
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) ابن علقمی. استادالدار بود به روزگار مستنصر و مستعصم دو خلیفهٔ عباسی. (یادداشت مؤلف). به انواع فضایل و کمالات جبلی و اکتسابی آراسته بود، ولی خلیفه المستعصم باللََّه به ملاهی و مناهی و عشرت شام و لذت صبحگاهی روزگار می گذراند و مقربان او حرمت وزیر را نگاه نمی داشتند، از این رو وی سخت آزرده خاطر گشت و در لباس خیرخواهی و دوستی به بدخواهی و دشمنی خلیفه پرداخت و در تحریک هلاکو به حمله به بغداد و تشویق مستعصم خلیفه به تسلیم تردیدی به خود راه نداد تا خلیفه در سال ۶۵۶ هـ . ق. با دو پسر خود ابوبکر و عبدالرحمان و جمعی از بزرگان به طریق تسلیم به حضور هلاکو شتافت و هلاکو به مشورت ملازمان دستور داد او را در نمد پیچیده مالیدند تا درگذشت. (از دستورالوزراء صص ۹۸-۱۰۶). ... مؤیدالدین محمدبن علقمی استادالدار بود. جلوس مستعصم از او پنهان داشتند... ابن علقمی مردی عاقل بود می دانست که از مستعصم کاری نیاید... ولی با توطئهٔ درباریان در انتخاب مستعصم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفت و به هر صورت در پیش او بنشست و کارها تدبیر کرد... مصلحت وقت می ساخت و کفایت و شهامت به اظهار می رسانید و مستعصم از سال ۶۴۰ تا ۶۵۶ هـ . ق. خلافت براند به آسایش و فراغت تمام، اکثر اوقات به لهو و سیر مشغول بود و از کار ولایت و رعیت غافل، و مؤیدالدین بن علقمی مطالعات متعاقب می نوشت و شرایط تنبیه و تحذیر رعایت می کرد و مستعصم متنبه نمی شد و غفلت زیاده می گشت و به ایلچی هلاکو جوابی که موجب تهییج غضب باشد بگفت تا پادشاه را عزیمت آمدن به عراق و گرفتن بغداد تصمیم یافت و مؤیدالدین بن علقمی چون پریشانی کار و غفلت خلیفه بدید عاقبت بیندیشید در سِر به حضرت پادشاه پیغام داد که اگر رکاب همایون به طرف بغداد نهضت فرماید چنان سازم که یک نیمهٔ عراق در حکم پادشاه شود و یک نیمه با خلیفه و این تدبیر و تقرب ابن علقمی پادشاه را خوش آمد و با سی هزار لشکر به بغداد درآمد. ابن علقمی در مدت وزارت سیرت پسندیده ورزید و شعرا و فضلا او را مدایح گفتند و علما به نام او تصانیف کتب نفیس کردند. پادشاه ابن علقمی را نواخت و مهمات عراق و بغداد به او تفویض کرد. و در دل پادشاه مقامی تمام یافت. رغبت وزیر ابن علقمی در کتب به غایت بود، ده هزار مجلد کتب نفیس داشت. چون از مهمات فارغ می شد به مطالعه مشغول می بود و در همان سال (۶۵۶ هـ . ق.) که از جانب پادشاه حاکم بغداد شد وفات یافت. (از تجارب السلف صص ۳۵۵-۳۶۰). و رجوع به تاریخ عمومی و مغول اقبال و حبیب السیر چ خیام ج ۲ شود.
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) محمدبن احمد القصاب، مکنی به ابوالمظفر و معروف به قصاب. وزیر ناصرلدین اللََّه خلیفهٔ عباسی. وی به صفت تهور و تکبر و قلت عقل و تدبیر موصوف بود و به سال ۵۹۰ هـ . ق. به وزارت ناصرلدین اللََّه رسید و خوزستان را تصرف کرد و به قلمرو حکومت خلیفه افزود ولی در مأموریت از سوی خلیفه به تکش خان با سوءسیاست او را رنجاند و کار به جنگ کشید و منجر به شکست قصاب و لشکریانش شد و بار دیگر به جنگ تکش خان رفت ولی در همدان وفات یافت و لشکریانش مرگ او را پنهان داشتند و به جنگ با تکش پرداختند و شکست خوردند و تکش دستور داد جسد او را از گور برآوردند و سرش را از تن جدا کردند و به خوارزم بردند. (از دستورالوزراء صص ۹۵-۹۷). و رجوع به تجارب السلف ص ۳۳۰ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ و تاریخ افضل ص ۳۱ شود.
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) نسفی. از استادان علم و ادب و شعر در قرن ششم هجری بود و گویند پهلوان نامه ای به سیاق مثنوی گفته است ولی دیده نشد. از اوست: بویی که از بهار نسیم صبا برد گویی همی ز طرهٔ دلدار ما برد لشکر کشید ابر و به قلب و جناح او قوس قزح نگر که چه رنگین لوا برد دلها اگر به خامهٔ چون زعفران ربود جان عدو به خنجر چون گندنا برد. (از مجمع الفصحا ج ۱ صص ۵۰۹-۵۱۰). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) عرضی دمشقی. از منجمانی بوده که در کار رصدخانهٔ مراغه با خواجه نصیرالدین طوسی کمک کرده است. (از تاریخ مغول ص ۱۹۱). و رجوع به تاریخ گزیده ص ۵۸۱ شود.
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمدبن عبدالکریم قمی. وزیر ناصرلدین اللََّه بود و پنج سال وزارت مستنصر کرد و در شوال ۶۲۹ هـ . ق. او و پسرش فخرالدین احمد را بگرفتند و در دارالخلافه حبس کردند و پسرش پیش از او بیمار شد و بمرد و گویند کشته شد. او نیز پس از پسر گویا از اندوه مرگ وی درگذشت. اصل او از قم است و مولد و منشأ وی بغداد و نسب او به مقدادبن اسود کندی می رسد. وی مردی عاقل، وزیری کاردان، و ادیبی فصیح و بلیغ بود. لقب او ابتدا مکین الدین بود و پس از عزل ابوالولیدبن مینا از نیابت وزارت چون منصب او را نیز به مکین الدین دادند، لقب او را نیز به مؤیدالدین مبدل کردند. (از تجارب السلف صص ۳۳۶-۳۴۲).
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) ابن محمودبن صاعدبن محمد حاتمی صوفی. متوفی به سال ۷۰۰ هـ . ق. او راست: ۱- لامیه (تاریخ انشاء ۶۹۱). ۲ و ۳- شرح کبیر و شرح صغیر بر فصوص الحکم محیی الدین عربی. و گوید: شیخنا صدرالدین قونوی خطبهٔ کتاب را شرح کرده باقی به من محول فرمودند. (از کشف الظنون).
[ مُ ءَیْ یِ دُدْ دی ] (اِخ) مرزبان. وی در مدت مدید منشی سلطان مسعود سلجوقی بود و بعد از عزل عزالملک به وزارت رسید. مردی بود آراسته به کمال و فضل و ادب و مدت وزارتش دو سال بود. (از دستورالوزراء ص ۲۱۴). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۵۲۴-۵۲۵ شود.

کلمات هم‌قافیه با «مؤیدالدین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید