معنی مؤذنی
6 بازدید
[ مُ ءْ ذِ ] (حامص) مؤذّنی. صفت مؤذن. پیشهٔ مؤذن. اذان گویی. (از یادداشت مؤلف): نرگس همی رکوع کند در میان باغ زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی. منوچهری. مؤذن بد را مزن و بد مگوی لحن خوش آموز و تو کن مؤذنی. ناصرخسرو. و رجوع به مؤذن شود.
کلمات همقافیه با «مؤذنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر