معنی مؤذن
5 بازدید
[ مُ ءْ ذِ ] (ع ص) آگاهی دهنده. نعت فاعلی از ایذان. (غیاث) (آنندراج). اعلام کننده. || اذان گوینده. بانگ نماز گوینده. (غیاث). مؤذّن. اذان گوی. اذان گو. (یادداشت مؤلف). آن که بانگ نماز دهد. (آنندراج): بوستان چون مسجد و شاخ درختان در رکوع فاخته چون مؤذن و آواز او بانگ نماز. منوچهری. یا ابوبکر تویی چون قصب شکر ریز وین یکی مؤذن خام آمده ای از خرغون. منجیک. ده جای به زر عمامهٔ مطرب صدجای دریده موزهٔ مؤذن.ناصرخسرو. قبلهٔ خلق است ز بهر نماز زو به هر اقلیم یکی مؤذن است. ناصرخسرو. خاموش تو که گوش خرد کر کرد بر زیر و بمّ حنجرهٔ مؤذنش. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ۴۴۱). ها بلبله مؤذن شد و انگشت به گوش آمد حلقش ز صلا گفتن افکار نمود اینک. خاقانی. آن مؤذن زردشتی گر سیر شد از قامت وز حی علی کردن بیمار نمود اینک. خاقانی. به زلف مقری مصر و به مؤذن بسطام به سر منارهٔ مؤذن به لب تنور قطاب. خاقانی. برآورد مؤذن به اول قنوت که سبحان حی الذی لایموت. نظامی (آنندراج). نعرهٔ مؤذن که حی علی الفلاح آن فلاح آن زاری است و اقتراح.مولوی. شبها که کنم ناله بر یاد قدش از من قامت شنود مؤذن چون پاس پسین خیزد. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج). - مؤذن می خوارگان؛ کنایه است از خروس. (یادداشت مؤلف): آمد بانگ خروس مؤذن می خوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان. منوچهری.[ مُ ءْ ذَ ] (ع ص) در شعر ذیل از منوچهری ظاهراً تلفظی از مُؤْذِن است به ضرورت شعری : نعایم پیش او چون چار خاطب به پیش چار خاطب چار مؤذن.منوچهری.[ مُ ءَذْ ذِ ] (ع ص) نعت فاعلی از تأذین. بسیار اعلام کننده. (ناظم الاطباء): {/Bفَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللََّهِ عَلَی اَلظََّالِمِینَ . ۲۲-۲۹۷:۴۴/}(قرآن ۷/۴۴).{/B فَلَمََّا جَهَّزَهُمْ بِجَهََازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقََایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا اَلْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسََارِقُونَ . ۱-۱۵۱۲:۷۰/}(قرآن ۱۲/۷۰). || اذان گوینده. (منتهی الارب). آن که اذان می گوید و اعلام میکند که وقت نماز رسیده است. (ناظم الاطباء). بانگ نماز گوینده. (غیاث). آن که بانگ نماز دهد. (آنندراج). کسی که اذان می گوید و اعلام میکند دخول وقت نماز را. (ناظم الاطباء). آن که اذان گوید فراخواندن مردم را برای اقامهٔ نماز. آن که بانگ نماز گوید. اذان خوان. اذان گوی. گلدسته گوی. مناره گوی. اذان گوینده. داعی الفلاح. (یادداشت مؤلف). اذان گو را گویند. (از الانساب سمعانی): حاجب بزرگ علی را مؤذن معتمد عبدوس به قلعهٔ کرک برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۸۸۱). باد دستار مؤذن درربود کعبتینی زان میان بیرون فتاد.خاقانی. یک مؤذن داشت یک آواز بد شب همه شب می دریدی حلق خود. مولوی. ور بانگ مؤذنی برآید گویم که درای کاروان است.سعدی. به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.سعدی. این مسجد را مؤذنان قدیمند. (سعدی، گلستان). مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمی داند که چند از شب گذشته ست. سعدی (از آنندراج). - مؤذن تسبیح؛ امام تسبیح. (غیاث) (آنندراج). دانهٔ مشخصی از دانه های سبحه. (غیاث) (آنندراج). - مؤذن تسبیح فلک؛ عبارت از آفتاب است. (غیاث) (آنندراج). - مؤذن راتب؛ مؤذنی که در مسجدی مخصوص شغل اذان گویی دارد. - موذن فلک؛ آفتاب. (آنندراج). || مالندهٔ گوش کسی. مالندهٔ گوش و جز آن. || بازدارنده از نوشیدن آب. بازدارندهٔ شتران را از نوشیدن آب. || گوشه سازنده برای کفش و جز آن. (آنندراج). || اجازت دهنده کسی را برای کاری.[ مُ ءَذْ ذِ ] (اِخ) خراسانی. از گویندگان قرن یازدهم هجری و اسمش شیخ محمدعلی بود از اکابر فضلا و اماجد عرفا از سلسلهٔ جلیلهٔ ذهبیهٔ کبرویه. با شاه عباس صفوی معاصر بود و رسالهٔ تحفةالعباسیة را به نام وی تصنیف کرد. در مدح و منقبت ائمهٔ اطهار تصانیف و مدایح بسیار دارد. از اشعار اوست: موسی صفتی کز خود مردانه برون آید از جیب عیان بیند سر ید بیضا را. * هر یک از شیوهٔ جانانه به نوعی مستند مطرب عشق گواه است که پیمانه یکی است. وی به سال ۱۰۷۷ هـ . ق. درگذشت. (از ریاض العارفین ص ۱۳۷) (از فرهنگ سخنوران).
کلمات همقافیه با «مؤذن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذن» برای سرودن شعر