معنی مؤتمن
5 بازدید
[ مُ ءْ تَ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از ائتمان. (از منتهی الارب، مادهٔ ام ن). اعتماد کرده شده و امین گرفته شده. (ناظم الاطباء). موثق. امین. (یادداشت مؤلف). معتمد و امین. (غیاث): دیر نپاید که به امر ملک گردی بر ملک جهان مؤتمن.فرخی. گفت اگر صد ره کنی تو راست، من کژ شوم چون کژ شوی ای مؤتمن.مولوی. دست سوی خاک برد آن مؤتمن خاک خود را درکشید از وی علن.مولوی. مثل: المستشار مؤتمن. (یادداشت مؤلف): گفت پیغمبر بکن ای رای زن مشورت کالمستشار مؤتمن.مولوی. مشورت با عقل کردم گفت: حافظ می بنوش ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن.حافظ. و رجوع به ائتمان شود. || استوار داشته شده. (یادداشت مؤلف). استوارداشته. ج، مؤتمنون. (مهذب الاسماء). || زنهاردار. زینهاردار. (یادداشت مؤلف).[ مُ ءْ تَ مَ ] (اِخ) یکی از صفات باری تعالی. (ناظم الاطباء).[ مُ ءْ تَ مِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ائتمان. (منتهی الارب). اعتمادکننده. (ناظم الاطباء). رجوع با ائتمان شود. || امین گیرنده. || بی بیم و ترس گرداننده. (از منتهی الارب). || امین. (ناظم الاطباء). || امین و وکیلی که دارای امانت باشد. (ناظم الاطباء). امانتدار و این اسم فاعل است از ائتمان مأخوذ از امانت. (غیاث) (آنندراج).[ مُ ءْ تَ مَ ] (اِخ) قاسم بن هارون الرشید عباسی متولد ۱۷۳ و متوفای ۲۰۸ هـ . ق. هارون الرشید او را در زمان خود پس از دو برادر به ولیعهدی منصوب کرد. و رجوع به قاسم مؤتمن و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۴۹ و تاریخ گزیده ص ۳۰۴ و ۳۰۸ و تاریخ الخلفا ص ۲۰۵ شود.
کلمات همقافیه با «مؤتمن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «من» برای سرودن شعر