معنی مؤانست
6 بازدید
[ مُ آ نَ / نِ سَ ] (از ع، اِمص) مؤانسة. انس و الفت و هم خویی و رفاقت و مصاحبت و همدمی. (ناظم الاطباء). ایناس. انس. محبت. دوستی. همدمی. دمسازی. کسی را مونسی کردن. (زوزنی). مونس کسی شدن. آرام گرفتن با. آرام یافتن به چیزی. (یادداشت مؤلف): ساعتی به مفاوضت ایشان مؤانست جستمی. (کلیله و دمنه). در مجالس انس به مرتبت معاشرت و مؤانست مخصوص شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱۸). به مجالست و مؤانست و منادمت خویش مخصوص گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۰۸). - مؤانست گرفتن؛ انس گرفتن. مأنوس شدن. خو گرفتن. آرام یافتن. اخت شدن. (از یادداشت مؤلف): بذله ها و لطیفه ها گفتی تا باشد که مؤانست گیرد. (گلستان). || (اصطلاح عرفانی) مؤانست آن است که از همه گریزان باشی و حق را همه وقت جویان مانی: من آنس باللََّه، استوحش من غیراللََّه. (از مجمع السلوک).
کلمات همقافیه با «مؤانست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر