معنی مأخوذ
7 بازدید
[ مَ ءْ ] (ع ص) گرفته شده. قبض شده. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث). اخذشده. ستده. ستانده. گرفته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مأخوذ شدن؛ گرفته شدن. (ناظم الاطباء). - مأخوذ کردن؛ گرفتن. (ناظم الاطباء). || گرفتار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (غیاث): وآنکه در آن دشت روی منهزمان دید دیده اش مأخوذ علت یرقان است. مسعودسعد. - مأخوذ به حیا شدن؛ روماندن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به رودربایستی افتادن. - مأخوذ شدن؛ گرفتار شدن. (ناظم الاطباء): وایمن نتوان بود که ساعت به ساعت به وبال آن مأخوذ شوی و تبعت آن به تو رسد. (کلیله و دمنه). - مأخوذ کردن؛ بازخواست کردن. به گناه یا خطایی گرفتن : ترسم کندم خدای مأخوذ گر تو نشوی زبنده خشنود.نظامی. - مأخوذ گشتن؛ گرفتار شدن. مأخوذ شدن : ملک آن را بر رأی جهان نمای خود... باز اندازد تا من به شبهت باطل مأخوذ نگردم. (کلیله و دمنه). ای بسا ماهی در آب دور دست گشته از حرص گلو مأخوذ شست.مولوی. || مورد بازخواست. مسؤول : خدای را بشناس و سپاس او بگزار که جز بدین دو نخواهیم بود ما مأخوذ. ناصرخسرو. روز قیامت مأخوذ باشم. (سیاست نامه چ اقبال ص ۹۷). در دنیا بدان مذموم باشد و به آخرت مأخوذ. (کلیله و دمنه). پس اگر شیعه از برای آنکه محمد و علی و ... را دوستر دارند و به متابعت سنت نام ایشان بر فرزندان نهند مأثوم و مأخوذ نباشند. (کتاب النقض ص ۴۴۱). نی نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس گر به عالم داد بودی من به خون مأخوذمی. خاقانی. گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلق نوشته بود که این ناجی است و آن مأخوذ. سعدی. || تصرف شده و بدست آمده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مأخوذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وذ» برای سرودن شعر