معنی لی
6 بازدید
(پسوند) مزید مؤخر امکنه: اسملی.(ع حرف جر +ضمیر) (از: لـ +ی) مرا. برای من.(اِ) درختی است که در جنگلهای ایران یافت میشود و در نجاری به کار رود. قسمی نارون. نامی که در رامسر و دیلمان و لاهیجان به اوجا دهند. ملج. شلدار. قره آقاج. لروت. سمد. سمت. له. و رجوع به اوجا و نارون شود. (جنگل شناسی ساعی ج ۱ ص ۲۱۰).[ لُ ی ی ] (ع ص، اِ) جِ الوی. (منتهی الارب). رجوع به الوی شود.(اِ) پیمانه ای است مردم چین را از زمین مانند جریب ما معادل ۵۷۶ گز تقریبی. || مقیاس طول، تقریباً معادل پانصدوپنجاه گز. (ایران باستان ج ۳ ص ۲۲۶۳).[ لَ ی ی ] (ع مص) لُویّ. تافتن رسن را و دوتاه کردن. (منتهی الارب). تافتن رسن و جز آن. ریسمان تابیدن. (منتخب اللغات). تافتن رسن. (تاج المصادر). || مایل گردانیدن سر. (منتهی الارب). پیچانیدن سر. (تاج المصادر). سر پیچانیدن. || بگردانیدن زبان در دهان. (ترجمان القرآن). گردانیدن زبان در دهان. (تاج المصادر). || اعراض کردن. || به بیست سالگی رسیدن کودک. || کاهلی کردن و سستی کردن. (منتهی الارب). || رغبت کردن به چیزی. || دنبال جنبانیدن شتر. (تاج المصادر). دم جنبانیدن. (منتخب اللغات). || مدافعت کردن. لیان. (تاج المصادر). مطل. (منتهی الارب). مدافعت کردن در وام. (منتخب اللغات). دیر داشتن وام و ناگزاردن و داردار کردن. (منتهی الارب). روی واپس نگه کردن. || گردانیدن. || گردانیدن زبان در گواهی و غیر آن. (منتخب اللغات). چشم داشتن. || برگزیدن کسی را و گرامی داشتن. منکر حق کسی گردیدن. (منتهی الارب). || (ص) کلامی لی؛ گفتاری باطل و مخفی.(اِخ) نام رودی به فرانسه و بلژیک.(اِخ) ماریوس سوفوز. ریاضی دان نروژی (۱۸۴۲-۱۸۹۹ م.).
کلمات همقافیه با «لی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر