معنی واژه لگامگیر
5 بازدید
[ لُ / لِ ] (نف مرکب) گیرندهٔ لگام. بازدارندهٔ از حرکت و مطیع کننده : گاهی براق چار ملک را لگام گیر گاهی به دیو هفت سری برکند لگام. خاقانی. گیرندهٔ لگام اسب به قصد فروآوردن راکب تعظیم وی را: هرکه آمد لگام گیر شدند به خودش میهمان پذیر شدند.نظامی. || (اِ مرکب) آنجا که لگام مسافران گیرند تا ایشان را مجبور به فرودآمدن کنند به قصد ایذاء یا سرقت : خنیفقان، دیهی بزرگ است و بر سر راه فیروزآباد است و آن را به پارسی خنافگان خوانند و از آنجا تا فیروزآباد سخت راه دشوار است همه تنگها و کوهستان درشت و لگام گیرهاست. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۴). چون از خطر خبیص بیرون شد خود را به ملک کرمان تهنیت کرد و گفت: آنجا منزلی لگام گیر بود، چون به عافیت رستیم کرمان را بردیم. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان).