معنی لوخ
9 بازدید
(اِ) بَردی. پیزر. دُوخ. حفا. پاپیروس (لاتینی). پاپورس (یونانی). لغت محلی گناباد و به معنی دوخ است که به عربی اَسَل و لَمض و غَریف گویند. گیاهی است که بر کنارهٔ آبها روید و بوریا از آن بافند. (غیاث). گیاهی است که در آب روید و از آن حصیر بافند و در خراسان بدان خربزه آونگ کنند و در هندوستان به فیل دهند. (برهان). لخ. (جهانگیری). رُخ. (لغت محلی شوشتر ذیل کلمهٔ رُخ). رجوع به لُخ، دوخ، پیزر و بردی شود. - پالانش را لوخ زدن؛ پیزر لای پالان کسی گذاشتن. || (ص) گوژ که مردم پشت خمیده باشد. خمیده و گوژ: شود رخ زرد و پشتت لوخ گردد تنت باریک همچون دوخ گردد. زراتشت بهرام. || صاحب آنندراج گوید: رشیدی گفته که ظاهراً کوخ باشد که لوخ نوشته یعنی خانه خرپشته مرادف کاخ. (انجمن آرا) (آنندراج).[ لَ ] (ع مص) آمیختن. (منتهی الارب).[ لُ وْ وَ ] (اِخ) نام قریه ای به اهواز یا آن مصحف توّج است که شهری است نزدیک شیراز. یاقوت گوید: قرأت فی کتاب أَخبار زُفربن الحار تصنیف المدائنی أَبی الحسن بخط أَبی سعید الحسن بن الحسین السکری... قال أَبوالحسن و قوم یزعمون أَن زفربن الحارث وُلد بلوّخ و یقال إن لُوّخ قریة من قری الاهواز و القیسیة ینکرون ذلک و قول القیسیة اقرب الی الحق لأَن زفر قال لعبد الملک أَو للولید لو علمت أَن یدی تحمل قائم السیف ماقلت هذا فقال له عبدالملک حین صالحه سنة (۷۱ هـ . ق.) قد کبرت فلوکان ولد بلوخ فی الاسلام لم یکن کبیراً. قال محمدبن حبیب انما هو توّج و لوخ غلط و اللََّه اعلم... قلتُ و علی ذلک فلیس توج من قری الاهواز هی مدینة بینها و بین شیراز نیف و ثلاثون فرسخاً و هی من أَرض فارس. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «لوخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر